sea make me tranquil
p2
+میخوام تا آخر عمرم اینجا بمونم
>کار خوبی میکنی دخترم...اینجا خیلی بهتر از سئول...نه اونقدرا شلوغه نه اونقدر شهر بی حسیه...مردم اونجا خشکن حتما سخت گذشته بهت
+هوم خیلی(اروم)
>برنامه ای داری اینجا؟
+اره دارم یه برنامه مهم...
>به خودت سخت نگیر دخترم تو چشمات یه غمه خاصه
ا.ت از توی آیینه به چشمای مرد که تماشاگرش بودن نگاه کرد
+از امروز به بعد قراره فقط آرامش باشه
یکم بعد رسید و پیاده شد کمی که راه رفت رسید به جای همیشگیش
+چقدر دلم به اینجا تنگ شده بود
حسی که ا.ت داشت مثل برگشتن مادرش از مرگ...مثل تولد دوباره...مثل خونه امن بود
-ا.ت
دختر با صدای آشنا چرخید
+امدی!(اروم)
-آخرین بار بود دیگه..اونجوری که باید باهات خوب تموم نکردم
+ممنون که امدی
پسر احی کشید و نشست روی زمین
+مشروب میخوای؟
-نه کار دارم باید برم
+اوکی بیا ابمیوه
پسر ابمیوه رو گرفت
-فکر میکردم حالت بدتر باشه...وقتی میبینیم
+دیدنت خیلی خوبه...چرا حالم بد شه
پسر اخم ریزی کرد...انگار که اکسش دیوونه شده
ا.ت نشست و ابمیوه خودشو باز کرد
-میخواستی ببینیم...چرا
+سوالامو جواب بده
-بگو
+چرا باهام بهم زدی؟چرا یه جواب درست ندادی؟
-ات بیخیال شو
+میخوام بیخیال شم اما اگر ندونم چی شده بود...نمیتونم
-هوف...من قبل از تو با یه دختر بودم...با خم بزرگ شدیم با هم غذا خوردیم باهم خندیدیم و عاشق هم شدیم..الانم باهاشم اما اولین بار که تو رو دیدم فکر کردم...چیزی که من نسبت به اون دختر دارم وابستگیه....نه دل بستگی
+خب
-ازش فاصله گرفتم و امدم سمت تو...هرچقدر بیشتر شناختمت بیشتر شیفته شدم ولی وقتی کامل شناختمت فهمیدم تو اونی هستی که واقعا میخوام اما اون دختر امو خونم گریه کرد و گفت ازم حاملس...راست میگفت بچه من بود
+واسه این باهام بهم زدی؟!!!
-نه
#رمان
#بی_تی_اس
#سناریو
#چند_پارتی
#دریا
#غمگین
+میخوام تا آخر عمرم اینجا بمونم
>کار خوبی میکنی دخترم...اینجا خیلی بهتر از سئول...نه اونقدرا شلوغه نه اونقدر شهر بی حسیه...مردم اونجا خشکن حتما سخت گذشته بهت
+هوم خیلی(اروم)
>برنامه ای داری اینجا؟
+اره دارم یه برنامه مهم...
>به خودت سخت نگیر دخترم تو چشمات یه غمه خاصه
ا.ت از توی آیینه به چشمای مرد که تماشاگرش بودن نگاه کرد
+از امروز به بعد قراره فقط آرامش باشه
یکم بعد رسید و پیاده شد کمی که راه رفت رسید به جای همیشگیش
+چقدر دلم به اینجا تنگ شده بود
حسی که ا.ت داشت مثل برگشتن مادرش از مرگ...مثل تولد دوباره...مثل خونه امن بود
-ا.ت
دختر با صدای آشنا چرخید
+امدی!(اروم)
-آخرین بار بود دیگه..اونجوری که باید باهات خوب تموم نکردم
+ممنون که امدی
پسر احی کشید و نشست روی زمین
+مشروب میخوای؟
-نه کار دارم باید برم
+اوکی بیا ابمیوه
پسر ابمیوه رو گرفت
-فکر میکردم حالت بدتر باشه...وقتی میبینیم
+دیدنت خیلی خوبه...چرا حالم بد شه
پسر اخم ریزی کرد...انگار که اکسش دیوونه شده
ا.ت نشست و ابمیوه خودشو باز کرد
-میخواستی ببینیم...چرا
+سوالامو جواب بده
-بگو
+چرا باهام بهم زدی؟چرا یه جواب درست ندادی؟
-ات بیخیال شو
+میخوام بیخیال شم اما اگر ندونم چی شده بود...نمیتونم
-هوف...من قبل از تو با یه دختر بودم...با خم بزرگ شدیم با هم غذا خوردیم باهم خندیدیم و عاشق هم شدیم..الانم باهاشم اما اولین بار که تو رو دیدم فکر کردم...چیزی که من نسبت به اون دختر دارم وابستگیه....نه دل بستگی
+خب
-ازش فاصله گرفتم و امدم سمت تو...هرچقدر بیشتر شناختمت بیشتر شیفته شدم ولی وقتی کامل شناختمت فهمیدم تو اونی هستی که واقعا میخوام اما اون دختر امو خونم گریه کرد و گفت ازم حاملس...راست میگفت بچه من بود
+واسه این باهام بهم زدی؟!!!
-نه
#رمان
#بی_تی_اس
#سناریو
#چند_پارتی
#دریا
#غمگین
- ۵.۶k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط