پارت هجدهم
پارت: هجدهم
( جنی لباسش رو میپوشه و میاد بیرون ، تا بعد از ظهر تشریفات عروسی رو آماده میکنن)
( بعد از ظهر/ زمان عروسی)
( جنی میکاپ میکنه و همون لباس عروس زیبایی رو که ته براش گرفته بود میپوشه)
( ته میاد اتاق جنی)
ته : ایندفعه دیگه نمیزارم هیچی خراب بشه خانوم من....
جنی: منم همینطور...
( کشیش ته و جنی رو زن و شوهر اعلام میکنه و تمامی مهمان ها ایستاده تشویق و شادی میکنند ، توی عروسی مادر ناتنی ته و دختر خاله ی ته هم دعوت بودند)
( جنی داشت با مهمونا گپ میزد که دید یک شخص ناشناس وارد اتاقش شد ، آنقدر سرش گرم بود که یادش رفت......) ( جنگ جهانی تو راه است😔😂)
( اون روز توی عروسی افراد ناشناس زیادی دیده شدند ، اتفاقات مشکوک زیادی افتاد اما هیچکس حواسش نبود )
( ته و جنی کمی از مهمونا فاصله گرفتند و خواستند جویای حال هم بشن )
جنی: آخ که چقدر خسته ام
ته: تو اون آدمه رو میشناختی؟
جنی : کی؟
( ته خواست ادامه بده که دوستش اومد تا باهاش گپ بزنه)
ویلیام: بهتون تبریک میگم آقا و خانوم کیم ، امیدوارم خوشبخت بشید....
ته: خیلی ممنون جناب پارکسون ...
جنی: خیلی ممنون شما هم همینطور....
( جنی چشمش میخوره به نوزاد ویلیام و همسرش)
جنی: اوه خدای من چه بچه ی نازی دارید
( همسر ویلیام بچه رو میده به جنی ، بچه با جنی بشدت ارتباط برقرار میکنه و از بغلش هر کاری که میکنن نمیاد پایین)
جنی: مشکلی نیست ، این نینی کوچولو میتونه بیشتر هم پیش من بمونه ....
( ویلیام و همسرش میرن یک دوری بزنن بعد بیان بچه رو تحویل بگیرن)
ته : جدا آنقدر بچه دوست داری؟
جنی : اوه تا دلت بخواد ، من عاشق بچه هام ....
( ته لبخند ملیحی میزنه که جنی فکرشو میخونه)
جنی: اصلا فکرشم نکن عمرا به این زودی!...
ته: تو اصلا از کجا فهمیدی توی ذهن من چی میگذره؟...
جنی: تو از خون منی معلومه که میفهمم....
ته: لطفااااا....
جنی: نخیر تازه امروز ازدواج کردیم بزار حداقل شیش ماه بگذره نکن طاقت نداشتن حداقل دو سه ماه دووم بیارن ......
ته : ای بابا
( ویلیام و همسرش مری برمیگردن)
( نینی بلاخره قبول میکنه برگرده پیش مامانش)
جنی: خداحافظ کوچولو...
نینی: گگگ...
( عروسی بالاخره تموم میشه)
جنی: اخیییییی تمام شد ...
ته : اره بلاخره ، یعنی اعصابم از اشرافی رفتار کردن خورد شد ، هوفف....
( ته و جنی کنار هم با خستگی زیاد خوابشان برد ، فردا صبح ته جنی رو بلند نکرد و گذاشت بخوابه )*وقتی رسید به اتاق خودش توی اتاق یک پاکت دید ، یک نامه که زیرش مهر جنی خورده بود ، ته با کنجکاوی نامه رو باز کرد.... چیزی رو که میدید باور نمیکرد!!!!*
..................................................................
یعنی اصلا درامهای قبلی در برابر این درامی که قراره اتاق بیفته هیچه هیچچچچ😔😭😂
( جنی لباسش رو میپوشه و میاد بیرون ، تا بعد از ظهر تشریفات عروسی رو آماده میکنن)
( بعد از ظهر/ زمان عروسی)
( جنی میکاپ میکنه و همون لباس عروس زیبایی رو که ته براش گرفته بود میپوشه)
( ته میاد اتاق جنی)
ته : ایندفعه دیگه نمیزارم هیچی خراب بشه خانوم من....
جنی: منم همینطور...
( کشیش ته و جنی رو زن و شوهر اعلام میکنه و تمامی مهمان ها ایستاده تشویق و شادی میکنند ، توی عروسی مادر ناتنی ته و دختر خاله ی ته هم دعوت بودند)
( جنی داشت با مهمونا گپ میزد که دید یک شخص ناشناس وارد اتاقش شد ، آنقدر سرش گرم بود که یادش رفت......) ( جنگ جهانی تو راه است😔😂)
( اون روز توی عروسی افراد ناشناس زیادی دیده شدند ، اتفاقات مشکوک زیادی افتاد اما هیچکس حواسش نبود )
( ته و جنی کمی از مهمونا فاصله گرفتند و خواستند جویای حال هم بشن )
جنی: آخ که چقدر خسته ام
ته: تو اون آدمه رو میشناختی؟
جنی : کی؟
( ته خواست ادامه بده که دوستش اومد تا باهاش گپ بزنه)
ویلیام: بهتون تبریک میگم آقا و خانوم کیم ، امیدوارم خوشبخت بشید....
ته: خیلی ممنون جناب پارکسون ...
جنی: خیلی ممنون شما هم همینطور....
( جنی چشمش میخوره به نوزاد ویلیام و همسرش)
جنی: اوه خدای من چه بچه ی نازی دارید
( همسر ویلیام بچه رو میده به جنی ، بچه با جنی بشدت ارتباط برقرار میکنه و از بغلش هر کاری که میکنن نمیاد پایین)
جنی: مشکلی نیست ، این نینی کوچولو میتونه بیشتر هم پیش من بمونه ....
( ویلیام و همسرش میرن یک دوری بزنن بعد بیان بچه رو تحویل بگیرن)
ته : جدا آنقدر بچه دوست داری؟
جنی : اوه تا دلت بخواد ، من عاشق بچه هام ....
( ته لبخند ملیحی میزنه که جنی فکرشو میخونه)
جنی: اصلا فکرشم نکن عمرا به این زودی!...
ته: تو اصلا از کجا فهمیدی توی ذهن من چی میگذره؟...
جنی: تو از خون منی معلومه که میفهمم....
ته: لطفااااا....
جنی: نخیر تازه امروز ازدواج کردیم بزار حداقل شیش ماه بگذره نکن طاقت نداشتن حداقل دو سه ماه دووم بیارن ......
ته : ای بابا
( ویلیام و همسرش مری برمیگردن)
( نینی بلاخره قبول میکنه برگرده پیش مامانش)
جنی: خداحافظ کوچولو...
نینی: گگگ...
( عروسی بالاخره تموم میشه)
جنی: اخیییییی تمام شد ...
ته : اره بلاخره ، یعنی اعصابم از اشرافی رفتار کردن خورد شد ، هوفف....
( ته و جنی کنار هم با خستگی زیاد خوابشان برد ، فردا صبح ته جنی رو بلند نکرد و گذاشت بخوابه )*وقتی رسید به اتاق خودش توی اتاق یک پاکت دید ، یک نامه که زیرش مهر جنی خورده بود ، ته با کنجکاوی نامه رو باز کرد.... چیزی رو که میدید باور نمیکرد!!!!*
..................................................................
یعنی اصلا درامهای قبلی در برابر این درامی که قراره اتاق بیفته هیچه هیچچچچ😔😭😂
- ۲۴۵
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط