Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_390
دخترا هم به تایید حرف جنی سری تکون دادن
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به گشتن دنبالش
همه اتاق هارو گشتم
ولی خبری ازش نبود
حتی توی دستشویی هم نبود!
دیگه داشتم نگران میشدم
سریع وارد اشپزخونه شدم مادر درحال درست کردن چیزی توی ماهیتابه بود.
رو بهش گفتم:
+مادر؟
_سلام مادر برگشتی
کجایی تو یک ساعته؟
+سلام، لیلی کجاست؟
از سوال یهوییم کمی جا خورد
_وا یعنی چی مگه ندیدیش دم در؟
+ اون دم در چیکار میکنه!؟
_طفلی حوصلش سر رفته بود
برای همین گفت میاد دم در منتظر تو میشینه
+ولی هیچکس دم در نبود!
مادر دست از هم زدن ماهیتابه برداشت و با شک و تردید بهم زل زد
_یعنی چی؟ مگه میشه
خودش گفت میاد بیرون منتظرت میشینه
حس خوبی به این ماجرا نداشتم.
خرسو پرت کردم گوشه ای
سریع از اشپزخونه خارج شدم
نامجون جلوی در ایستاده بود
با شدت کنارش زدم و از خونه خارج شدم
بی معطلی در حیاطو باز کردم و وارد کوچه شدم..
یه نگاه سر سری به دور بر انداختم
ولی خبری از لیلی نبود که نبود.
یه نفس عمیق کشیدم تا بلکه بتونم درست فکر کنم
تصمیم گرفتم برم تا انتهای کوچه ببینم خبری ازش میشه یا نه؟
اما قبل اینکه برم دست کسی روی شونم نشست
سمتش برگشتم و.. با نامجون روبرو شدم.
_چت شده تو چرا همچین میکنی؟ مگه دنبالتن؟
+میگن لیلی اومده بیرون منتظر من
ولی اصلا خبری ازش نیست
دارم نگرانش میشم
انگار نامجون هم جا خورده باشه به دور بر یه نگاه انداخت
_یعنی چی
پس کو
+نمیدونم
میرم تا انتهای کوچه توهم برو سمت چپ
اگه دیدیش سریع بهم خبر بده.
_اوکی باشه
با سرعت از نامجون فاصله گرفتم و توی کوچه ها دنبال لیلی میگشتم
حدود یک ساعت و نیم ،
که برای من یک سالو نیم بود دنبالش گشتم
ولی اصلا خبری ازش نبود که نبود.
ساعت نزدیکای هفت شب بود
هوا هم به اندازه خودش سرد..
دیگه نای گشتن توی کوچه ها رو نداشتم
نشستم لبهی یه جوب؛
چرا همچین حس بدی به این قضیه داشتم؟؟؟
وقتی دیدم دست رو دست گذاشتن فایده نداره.
شروع کردم راه رفته رو برگشتن
تا بلکه شاید یکی ازش خبری دریافت کرده باشه.
..
سریع وارد خونه شدم
اما همینکه برگشتم از اومدنم نا امید شدم
همه ناراحتو عصبی یه گوشه ایستاده بودن.
سمت سالن رفتم و رو به همه گفتم:
+لیلی کو؟
سر همه سمتم چرخید.
مادر نگاه گریونش رو بهم دوخت
_جونگکوک
چیشد پیداش کردی؟ اره؟
سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم توی دستم و خیلی اروم گفتم
+مادر
ترو خدا بگو که این فقط یه بازیه و دارین سر به سرم میزارین!
بگو که لیلی همینجاست! بگو حالش خوبه و الان میاد پیشم؛
مادر نگاهشو ازم گرفتو نشست روی زمین
با دستاش سرشو گرفت و با شدت بیشتری گریه کرد
_چی بگم مادر
همینطوری گفت میاد بیرون منتظر تو!
یه بیست دقیقه قبل اینکه تو بیای رفت بیرون
نمیدونم ، نمیدونم چطوری شده که برنگشته!
رزی و جیسو سریع سمت مادر اومدن و شروع کردن به دلداری دادنش.
خودمو عقب کشیدم و نشستم روی مبل
سرم رو توی دستام گرفتم و سعی کردم کمی فکر کنم؛
شاید رفته خونه پدرش؟یا رفته پیش وونا ؟؟
دوباره رو به بقیه گفتم
+احتمالا برگشته خونه پدرش
یا نه شایدم رفته پیش وونا!
جنی سری به طرفین تکون داد
_پدرش رفت خونه
ولی خبری ازش نبود
به وونا هم زنگ زدیم
اونم خبری ازش نداشت
جیمین تهیونگ و نامجونم هنوز دارن دنبالش میگردن
ولی هرچی میگردن میگن هیچ اثری ازش نیست که نیست
دیگه از این بدتر نمیشه!!
تنها امیدم هم کور شد.
از روی مبل بلند شدم و یه عربده ای کشیدم و مشتم رو کوبیدم به ستون خونه.
فیلیکس سریع سمتم اومد و دستم رو گرفت؛
_دیوونه شدی پسر؟؟ عقلت رو از دست دادی؟ چند لحظه اروم بگیر
یکم حوصله داشته باش
شاید رفته جایی با خودش خلوت کنه
منتظرش بمون مطمئنم برمیگرده
نگاه عصبیم رو از فیلیکس گرفتم و دوختم به سرامیک های سفید سالن.
شاید حق با فیلیکس باشه و برگرده.
با کمک فیلیکس نشستم روی یکی از مبلا و سرم رو بین دستام گرفتم...
...
حدود نیم ساعت گذشت
نه خبری از جیمین، تهیونگ و نامجون بود
و نه از لیلی
.
ساعت نزدیکای نه بود
نامجون همراه بچها با ظاهری خسته و کلافه وارد سالن شدن
با دیدنشون
سریع به طرفشون رفتم
از بازوی نامجون گرفتم و توی صورتش بیچاره وار گفتم
+بگو که پیداش کردی
احساس کردم اینقدر عصبی و ناراحته که حتی نمیتونه به چشمام نگاه کنه..
_انگار آب شده رفته توی زمین، اصلا نیست که نیست
هرجایی که تو فکرشو بکنی از این منطقه رو گشتیم، ولی نبود؛
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_390
دخترا هم به تایید حرف جنی سری تکون دادن
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به گشتن دنبالش
همه اتاق هارو گشتم
ولی خبری ازش نبود
حتی توی دستشویی هم نبود!
دیگه داشتم نگران میشدم
سریع وارد اشپزخونه شدم مادر درحال درست کردن چیزی توی ماهیتابه بود.
رو بهش گفتم:
+مادر؟
_سلام مادر برگشتی
کجایی تو یک ساعته؟
+سلام، لیلی کجاست؟
از سوال یهوییم کمی جا خورد
_وا یعنی چی مگه ندیدیش دم در؟
+ اون دم در چیکار میکنه!؟
_طفلی حوصلش سر رفته بود
برای همین گفت میاد دم در منتظر تو میشینه
+ولی هیچکس دم در نبود!
مادر دست از هم زدن ماهیتابه برداشت و با شک و تردید بهم زل زد
_یعنی چی؟ مگه میشه
خودش گفت میاد بیرون منتظرت میشینه
حس خوبی به این ماجرا نداشتم.
خرسو پرت کردم گوشه ای
سریع از اشپزخونه خارج شدم
نامجون جلوی در ایستاده بود
با شدت کنارش زدم و از خونه خارج شدم
بی معطلی در حیاطو باز کردم و وارد کوچه شدم..
یه نگاه سر سری به دور بر انداختم
ولی خبری از لیلی نبود که نبود.
یه نفس عمیق کشیدم تا بلکه بتونم درست فکر کنم
تصمیم گرفتم برم تا انتهای کوچه ببینم خبری ازش میشه یا نه؟
اما قبل اینکه برم دست کسی روی شونم نشست
سمتش برگشتم و.. با نامجون روبرو شدم.
_چت شده تو چرا همچین میکنی؟ مگه دنبالتن؟
+میگن لیلی اومده بیرون منتظر من
ولی اصلا خبری ازش نیست
دارم نگرانش میشم
انگار نامجون هم جا خورده باشه به دور بر یه نگاه انداخت
_یعنی چی
پس کو
+نمیدونم
میرم تا انتهای کوچه توهم برو سمت چپ
اگه دیدیش سریع بهم خبر بده.
_اوکی باشه
با سرعت از نامجون فاصله گرفتم و توی کوچه ها دنبال لیلی میگشتم
حدود یک ساعت و نیم ،
که برای من یک سالو نیم بود دنبالش گشتم
ولی اصلا خبری ازش نبود که نبود.
ساعت نزدیکای هفت شب بود
هوا هم به اندازه خودش سرد..
دیگه نای گشتن توی کوچه ها رو نداشتم
نشستم لبهی یه جوب؛
چرا همچین حس بدی به این قضیه داشتم؟؟؟
وقتی دیدم دست رو دست گذاشتن فایده نداره.
شروع کردم راه رفته رو برگشتن
تا بلکه شاید یکی ازش خبری دریافت کرده باشه.
..
سریع وارد خونه شدم
اما همینکه برگشتم از اومدنم نا امید شدم
همه ناراحتو عصبی یه گوشه ایستاده بودن.
سمت سالن رفتم و رو به همه گفتم:
+لیلی کو؟
سر همه سمتم چرخید.
مادر نگاه گریونش رو بهم دوخت
_جونگکوک
چیشد پیداش کردی؟ اره؟
سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم توی دستم و خیلی اروم گفتم
+مادر
ترو خدا بگو که این فقط یه بازیه و دارین سر به سرم میزارین!
بگو که لیلی همینجاست! بگو حالش خوبه و الان میاد پیشم؛
مادر نگاهشو ازم گرفتو نشست روی زمین
با دستاش سرشو گرفت و با شدت بیشتری گریه کرد
_چی بگم مادر
همینطوری گفت میاد بیرون منتظر تو!
یه بیست دقیقه قبل اینکه تو بیای رفت بیرون
نمیدونم ، نمیدونم چطوری شده که برنگشته!
رزی و جیسو سریع سمت مادر اومدن و شروع کردن به دلداری دادنش.
خودمو عقب کشیدم و نشستم روی مبل
سرم رو توی دستام گرفتم و سعی کردم کمی فکر کنم؛
شاید رفته خونه پدرش؟یا رفته پیش وونا ؟؟
دوباره رو به بقیه گفتم
+احتمالا برگشته خونه پدرش
یا نه شایدم رفته پیش وونا!
جنی سری به طرفین تکون داد
_پدرش رفت خونه
ولی خبری ازش نبود
به وونا هم زنگ زدیم
اونم خبری ازش نداشت
جیمین تهیونگ و نامجونم هنوز دارن دنبالش میگردن
ولی هرچی میگردن میگن هیچ اثری ازش نیست که نیست
دیگه از این بدتر نمیشه!!
تنها امیدم هم کور شد.
از روی مبل بلند شدم و یه عربده ای کشیدم و مشتم رو کوبیدم به ستون خونه.
فیلیکس سریع سمتم اومد و دستم رو گرفت؛
_دیوونه شدی پسر؟؟ عقلت رو از دست دادی؟ چند لحظه اروم بگیر
یکم حوصله داشته باش
شاید رفته جایی با خودش خلوت کنه
منتظرش بمون مطمئنم برمیگرده
نگاه عصبیم رو از فیلیکس گرفتم و دوختم به سرامیک های سفید سالن.
شاید حق با فیلیکس باشه و برگرده.
با کمک فیلیکس نشستم روی یکی از مبلا و سرم رو بین دستام گرفتم...
...
حدود نیم ساعت گذشت
نه خبری از جیمین، تهیونگ و نامجون بود
و نه از لیلی
.
ساعت نزدیکای نه بود
نامجون همراه بچها با ظاهری خسته و کلافه وارد سالن شدن
با دیدنشون
سریع به طرفشون رفتم
از بازوی نامجون گرفتم و توی صورتش بیچاره وار گفتم
+بگو که پیداش کردی
احساس کردم اینقدر عصبی و ناراحته که حتی نمیتونه به چشمام نگاه کنه..
_انگار آب شده رفته توی زمین، اصلا نیست که نیست
هرجایی که تو فکرشو بکنی از این منطقه رو گشتیم، ولی نبود؛
300 لایک
100 بازنشر
- ۹.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط