really love
really love
part⁵⁷
لپمو کشید..لباسو در اورد و بعد از حساب کردن،با بقیه ی خرید ها برداشت و حرکت کردیم به سمت هتل جدید
وارد شدیم..تقریبا یه خونه بود که مثل هتل بود!جونگکوک خریدارو برد توی اتاقمون..لباساشو عوض کرد و اومد پایین..منم یه ست تو خونهای پوشیدم
خودمو روی کاناپه پرت کردم..لیسا گفت:
لیسا:دیگه نیاز نیست زنگتون بزنیم تا ببینیم کجایید،توی اینستا خبرا زود پخش میشن پس راحت بهتون دسترسی داریم(خنده)
از سر جام بلند شدم و گوشیمو چک کردم..حق با لیسا بود..اونجا که جونگکوک لپمو کشید هم بود! اون عکس رو برداشتم و روی بکگراند گوشیم گذاشتم..رزی پرسید:
رزی:لیلی،چیکار میکنی؟
صفحهی گوشیم رو بهش نشون دادم
رزی:اخییییی چه گوگولی شدین
خنده ای کردم..دیگه کمکم شب شد
یه دوش نصفه گرفتم
موهامو باز گذاشتم و دوتا سوسکی جدا کردم..پایین موهامو با اسپریمو،زرشکی کردم
لباس زرشکیم رو پوشیدم
یه ارایش ملایم انجام دادم و خط چشم زرشکی کشیدم و رژ قرمز زدم
گردنبند ظریف،دستبند هام و فقط انگشتر ازدواجم رو دست کردم
کفش های پاشنه بلند سفیدم رو پا کردم و با عطر دوش دوباره گرفتم
کیف سفیدم رو برداشتم
اماده بودم.. برای بار دهم خودم رو توی آیینه چک کردم و از اتاقم آمدم بیرون
جونگکوک هم روی مبل نشسته بود و با پسرا حرف میزد..کتوشلوارش،ساعت لوکسش،مدل موهاش که با ژل به یه سمت هدایت کرده بود،کفش های مشکیش که دیروز براش گرفتم و اون خندههای مردونهاش..برای بار هزارم عاشقش شدم
دستم رو مثل مشت جلوی لبام بردم و چندباری سرفه کردم تا متوجهام بشه..برگشت سمت من..چند ثانیه فقط بههم خیره بودیم..بعدش با یه لبخند از روی مبل بلند شد
جیمین:اووووو ست کردین؟باید منو کایلا هم...
که وسطش حرفش رو قطع کرد
جیمین:هیچی ولش کن
-یاااااا به خاطر من اینجوری میکنی؟نگران نباش،خودِ کایلا بهم گفته(خنده)
نامجون:ولی جدا از شوخی،دوتاییتون خیلی خوب شدین
+تقریبا همه دارید از لیلی تعریف میکنید
نامجون:خب تو هم خوشتیپ شدی
خنده ای کرد..یهو دخترا پشت سَرَم جیغ زدن
جیسو:واییییی دختر چقدر خوشگل شدی
-مرسی ممنونم
بالاخره بعد از نیم ساعت ولمون کردن..جونگکوک در ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم..خودش هم سوار شد..چند دقیقه سکوت بود،اما بعدش من سکوت رو شکستم:
-خوبه والا!همه ازم تعریف کردن غیر از شوهرم..عالیه..خیلی خوبه(اروم)
بدون اینکه نگاهش رو از جاده بگیره و با لحن خشک و خالی گفت:
+قشنگ شدی
-همین؟
+اوهوم..مگه تو اصلا ازم تعریف کردی؟
پس ناراحت شده!با لبخند کمرنگی گفتم:
-اما من هزار بار خدارو سجده کردم که همچین شوهری دارم(اروم)
و دوباره از پنجره،بیرون رو نگاه کردم...
--------------------------------
ادامه دارد...
part⁵⁷
لپمو کشید..لباسو در اورد و بعد از حساب کردن،با بقیه ی خرید ها برداشت و حرکت کردیم به سمت هتل جدید
وارد شدیم..تقریبا یه خونه بود که مثل هتل بود!جونگکوک خریدارو برد توی اتاقمون..لباساشو عوض کرد و اومد پایین..منم یه ست تو خونهای پوشیدم
خودمو روی کاناپه پرت کردم..لیسا گفت:
لیسا:دیگه نیاز نیست زنگتون بزنیم تا ببینیم کجایید،توی اینستا خبرا زود پخش میشن پس راحت بهتون دسترسی داریم(خنده)
از سر جام بلند شدم و گوشیمو چک کردم..حق با لیسا بود..اونجا که جونگکوک لپمو کشید هم بود! اون عکس رو برداشتم و روی بکگراند گوشیم گذاشتم..رزی پرسید:
رزی:لیلی،چیکار میکنی؟
صفحهی گوشیم رو بهش نشون دادم
رزی:اخییییی چه گوگولی شدین
خنده ای کردم..دیگه کمکم شب شد
یه دوش نصفه گرفتم
موهامو باز گذاشتم و دوتا سوسکی جدا کردم..پایین موهامو با اسپریمو،زرشکی کردم
لباس زرشکیم رو پوشیدم
یه ارایش ملایم انجام دادم و خط چشم زرشکی کشیدم و رژ قرمز زدم
گردنبند ظریف،دستبند هام و فقط انگشتر ازدواجم رو دست کردم
کفش های پاشنه بلند سفیدم رو پا کردم و با عطر دوش دوباره گرفتم
کیف سفیدم رو برداشتم
اماده بودم.. برای بار دهم خودم رو توی آیینه چک کردم و از اتاقم آمدم بیرون
جونگکوک هم روی مبل نشسته بود و با پسرا حرف میزد..کتوشلوارش،ساعت لوکسش،مدل موهاش که با ژل به یه سمت هدایت کرده بود،کفش های مشکیش که دیروز براش گرفتم و اون خندههای مردونهاش..برای بار هزارم عاشقش شدم
دستم رو مثل مشت جلوی لبام بردم و چندباری سرفه کردم تا متوجهام بشه..برگشت سمت من..چند ثانیه فقط بههم خیره بودیم..بعدش با یه لبخند از روی مبل بلند شد
جیمین:اووووو ست کردین؟باید منو کایلا هم...
که وسطش حرفش رو قطع کرد
جیمین:هیچی ولش کن
-یاااااا به خاطر من اینجوری میکنی؟نگران نباش،خودِ کایلا بهم گفته(خنده)
نامجون:ولی جدا از شوخی،دوتاییتون خیلی خوب شدین
+تقریبا همه دارید از لیلی تعریف میکنید
نامجون:خب تو هم خوشتیپ شدی
خنده ای کرد..یهو دخترا پشت سَرَم جیغ زدن
جیسو:واییییی دختر چقدر خوشگل شدی
-مرسی ممنونم
بالاخره بعد از نیم ساعت ولمون کردن..جونگکوک در ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم..خودش هم سوار شد..چند دقیقه سکوت بود،اما بعدش من سکوت رو شکستم:
-خوبه والا!همه ازم تعریف کردن غیر از شوهرم..عالیه..خیلی خوبه(اروم)
بدون اینکه نگاهش رو از جاده بگیره و با لحن خشک و خالی گفت:
+قشنگ شدی
-همین؟
+اوهوم..مگه تو اصلا ازم تعریف کردی؟
پس ناراحت شده!با لبخند کمرنگی گفتم:
-اما من هزار بار خدارو سجده کردم که همچین شوهری دارم(اروم)
و دوباره از پنجره،بیرون رو نگاه کردم...
--------------------------------
ادامه دارد...
- ۶۷۳
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط