بر خاک جدی ایستادم

بر خاک جدی ایستادم

و خاک، به‌سانِ یقینی

استوار بود.

به ستاره شک کردم

و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشید.

و آن‌گاه به خورشید شک کردم که ستاره‌گان را

هم‌چون کنیزکانِ سپیدرویی

در حرم‌خانه‌یِ پُرجلال‌اش نهان‌می‌کرد.

دیوارها زندان را محدود می‌کند

دیوارها زندان را

محدودتر نمی‌کند.

میانِ دو زندان

درگاهِ خانه‌یِ تو آستانه‌یِ آزادی است

لیکن در آستانه

تو را

به قبولِ یکی از آن دو

از خود اختیاری نیست!
دیدگاه ها (۶)

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وششم: نفرینی که در تاریکی زاده شد---گ...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

نام=)سایه مافیا### پارت پانزدهم: زندانِ امنِ سایه‌هاوقتی لیه...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸ویو جیهوپنور چراغ‌های ز...

پارت اول راز خون

The Joke That Broke Us

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

*دلتنگ صدای شماییم.....خامنه‌ای شهید، که بود؟خامنه‌ای شهید، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط