سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شده

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شده
فصل پنجم: هم‌آییِ نور و تاریکی
موجود باستانی، که از خونِ سیاه و کینه‌های هزارساله شکل گرفته بود، با غرشِ کرکننده‌ای به سمت آن‌ها یورش برد. هر قدمش، زمینِ تالار را به لرزه درمی‌آورد و سایه‌های کوچک‌تر در برابر هیبت او، مثل دود در برابر باد، پراکنده می‌شدند. او می‌خواست ا. ت را ببلعد؛ می‌خواست آن نورِ نقره‌ای را در تاریکیِ قلبِ خودش حبس کند.

جونگکوک با تمام توان، شمشیر نقره‌ای‌اش را بالا برد، اما موجود با یک ضربه‌ی دمِ سنگین، شمشیر را از دست او جدا کرد و جونگکوک را به دیوارهای سنگی تالار کوبید. جونگکوک در حالی که خون از گوشه‌ی لبانش جاری بود، سعی کرد بلند شود، اما موجود با چنگال‌های بلندش او را مهار کرد.

«ا. ت… فرار کن…» جونگکوک با صدایی که از شدت درد می‌لرزید، فریاد زد. اما ا. ت فرار نکرد. او در مرکز آن نورِ خیره‌کننده ایستاده بود. او می‌دید که چطور جونگکوک در حال از دست رفتن است. در آن لحظه، او درک کرد که قدرت او، فقط برای تخریب نیست؛ قدرت او برای اتصال است. او حس کرد که اگر تنها بماند، قدرت‌اش مثل یک انفجارِ بی‌هدف، همه‌ی چیز را نابود می‌کند، اما اگر آن را با کسی تقسیم کند…

ا. ت چشمانش را بست و تمام تمرکزش را روی آن مردِ سرد و مرموزی گذاشت که همیشه در تاریکی از او محافظت کرده بود. او در ذهن خود، تمام خاطراتشان را مرور کرد؛ نگاه‌های لرزان، لمس دست‌های سردش، و آن عشقِ پنهانی که در چشمان جونگکوک می‌دید.

او با فریادی که از اعماق روحش برمی‌خاست، دستش را به سمت جونگکوک دراز کرد. «جونگکوک! به من اعتماد کن! قدرتت رو به من بده! تاریکیِ تو، نیمه‌ی گم‌شده‌ی نورِ منه!»

جونگکوک، در حالی که در آستانه‌ی بی‌هوشی بود، چشمانش را باز کرد. او در چشمان نقره‌ای ا. ت، چیزی فراتر از خداگونه‌ای دید؛ او “خانه” را دید. بدون معطلی، او تمام انرژیِ تاریک، تمام سرعت و تمام قدرتِ خون‌آشامی‌اش را به سمت ا. ت روانه کرد. ناگهان، صحنه‌ای که در تالار رخ داد، فراتر از تصور بود. از بدن ا. ت، موجی از انرژی خارج شد که ترکیبی بود از نورِ نقره‌ایِ ماه و سیاهیِ عمیقِ خون. این نورِ جدید، نه روشن بود و نه تاریک؛ بلکه رنگی داشت که گویی از اعماقِ کهکشان‌ها می‌آمد—رنگی بین نقره‌ای و بنفشِ تیره.

آن‌ها با هم یکی شده بودند. ا. ت حالا مانند یک ستاره‌ی در حال انفجار بود که در هسته‌ی آن، سایه‌یِ قدرتمندِ جونگکوک می‌درخشید.

موجود باستانی که می‌خواست آن‌ها را نابود کند، حالا با وحشت به عقب می‌کشید. او نمی‌دانست با چه چیزی روبروست. او با نوری روبرو بود که می‌توانست همزمان هم می‌سوزاند و هم از درون، تاریکی را تسلیم می‌کرد.

ا. ت قدم به جلو گذاشت. هر قدم او، گل‌های درخشان و شب‌تابی از میان سنگ‌های سرد تالار روی می‌آورد. او دستش را به سمت موجود باستانی دراز کرد و با صدایی که در تمام جهان طنین‌انداز شد، گفت:

«تاریکیِ تو، دیگر جایگاهی در قلمروِ من ندارد!» با این کلمات، ا. ت و جونگکوک (که حالا مثل یک شبحِ قدرتمند در کنار او بود) یک موج عظیم از انرژیِ ترکیبی را به سمت موجود پرتاب کردند. برخورد نور و تاریکی، تالار را در نوری خیره‌کننده غرق کرد. موجود با فریادی که گویی از هزار سال پیش می‌آمد، در میانِ آن تلاقیِ قدرت‌ها، ذوب شد و به ذراتِ بی‌اثرِ خاک تبدیل گشت.

سکوت… سکوتِ سنگینی تالار را فرا گرفت.
دیدگاه ها (۰)

فصل ششم: طلوعِ عصرِ جدیدنورِ خیره‌کننده به آرامی فروکش کرد. ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل چهارم: تجلیِ...

ادامه فصل سومآن‌ها با تمام توان در راهروهای باریک و پر از تل...

بریم سراغ **پارت یازدهم**.*****پارت ۱۱: بیداریِ قدرت در میان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط