#در_آغوش_شیطان
#در_آغوش_شیطان
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸
ویو جیهوپ
نور چراغهای زیرزمین کمسو بود. دیوارها پر از قفسههای شیشهای، پر از خونهایی با رنگهای مختلف.
من پشت میز نشسته بودم، دفترچهی آزمایشهایم باز، و یک قطره خون تازه روی لبهی تیغ میدرخشید.
جیهوپ (زیر لب): این یکی... فرق داره.
قطره را توی لولهی آزمایش ریختم. رنگش تغییر نکرد.
ولی هوا... هوا تغییر کرد.
یک بوی عجیب بلند شد. نه بوی انسان، نه بوی حیوان.
چیزی بینابین.
چیزی که نمیتوانستم طبقهبندیاش کنم.
رفتم سمت قفسهی قدیمی، همان یکی که فقط برای موارد خاص بود.
کتاب را باز کردم، صفحهها را ورق زدم، تا رسیدم به یک نشانه:
«خونِ نیمهروح.»
جیهوپ: غیرممکنه...
دستم لرزید.
اگر این درست باشد، یعنی یک موجود نادر وارد قلمرو ما شده.
نه فقط نادر... خطرناک.
لبخند زدم.
نه از ترس، از هیجان.
من عاشق ناشناختههام.
و حالا، یک راز جدید دارم برای شکافتن.
مهم نیست... حالا بگذریم.
آن شیشه کو؟
آها، اینجاست...
شیشهی کوچک را از قفسه برداشتم. توش یک قطره از همان خون طلایی بود.
نگاهش کردم.
یک لحظه حس کردم دارد حرکت میکند.
نه، نه واقعاً... ولی یک لرزش، یک ارتعاش، چیزی که با چشم نمیدیدی، اما حسش میکردی.
جیهوپ (زیر لب): این خون... زندهست.
لبخند زدم.
نه از روی شادی.
از روی عطش.
---
ویو جیمین
صدای پیانو توی اتاقم پیچیده بود.
انگشتهایم روی کلاویهها میلغزیدند، ولی ذهنم جای دیگری بود.
هر نت، یک خاطره.
هر آکورد، یک زخم.
پنجره باز بود. باد پرده را تکان میداد.
بوی شب، بوی خاک، بوی جنگل...
همهشان با هم قاطی شده بودند.
جیمین (آرام): چرا دوباره برگشته؟
بلند شدم. رفتم سمت پنجره.
از آن بالا، جنگل معلوم بود.
تاریک، مرموز، زنده.
جیمین: یک چیزی دارد میآید...
و من حسش میکنم.
دستم رفت سمت گردنبند نقرهای دور گردنم.
آن تنها چیزی بود که از مادرم برایم مانده بود.
و هر وقت میلرزید...
یعنی خطر نزدیک است.
گردنبند نقرهایام هنوز میلرزید.
نه از باد، نه از حرکت.
از چیزی که داشت نزدیک میشد.
رفتم سمت قفسهی قدیمی، همان یکی که هیچکس جز من نمیدانست پشتش چیست.
یک دفتر خاکخورده را بیرون کشیدم.
صفحههایش پر از اسمهایی بود که نباید زنده میماندند.
و حالا... یک اسم جدید باید اضافه میشد.
جیمین (زیر لب): روزالین...
اسمش را نمیشناختم، ولی حسش میکردم.
یک انرژی تازه، یک لرزش توی تاریکی.
نه مثل خونآشامها، نه مثل انسانها.
یک چیز بینابین.
یک چیز خطرناک.
نشستم روی صندلی کنار پیانو.
دفتر را باز گذاشتم.
قلم را برداشتم و اسم را نوشتم.
«روزالین»
اما همین که قلم به کاغذ رسید...
کاغذ سوخت.
نه با آتش... با نور سبز.
برقی سبز، مثل همان برقی که در چشمهای روزالین بود.
جیمین (زیر لب): این... این دیگه چیه؟
دستم را عقب کشیدم.
قلبم تند میزد.
گردنبند مادرم...
حالا نه فقط میلرزید.
میسوخت.
بلند شدم.
باید به تهوون بگویم.
باید به همه بگویم.
اما...
اما اول باید بفهمم این نور سبز چیست.
و چرا...
چرا از تاریکی میآید.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸
ویو جیهوپ
نور چراغهای زیرزمین کمسو بود. دیوارها پر از قفسههای شیشهای، پر از خونهایی با رنگهای مختلف.
من پشت میز نشسته بودم، دفترچهی آزمایشهایم باز، و یک قطره خون تازه روی لبهی تیغ میدرخشید.
جیهوپ (زیر لب): این یکی... فرق داره.
قطره را توی لولهی آزمایش ریختم. رنگش تغییر نکرد.
ولی هوا... هوا تغییر کرد.
یک بوی عجیب بلند شد. نه بوی انسان، نه بوی حیوان.
چیزی بینابین.
چیزی که نمیتوانستم طبقهبندیاش کنم.
رفتم سمت قفسهی قدیمی، همان یکی که فقط برای موارد خاص بود.
کتاب را باز کردم، صفحهها را ورق زدم، تا رسیدم به یک نشانه:
«خونِ نیمهروح.»
جیهوپ: غیرممکنه...
دستم لرزید.
اگر این درست باشد، یعنی یک موجود نادر وارد قلمرو ما شده.
نه فقط نادر... خطرناک.
لبخند زدم.
نه از ترس، از هیجان.
من عاشق ناشناختههام.
و حالا، یک راز جدید دارم برای شکافتن.
مهم نیست... حالا بگذریم.
آن شیشه کو؟
آها، اینجاست...
شیشهی کوچک را از قفسه برداشتم. توش یک قطره از همان خون طلایی بود.
نگاهش کردم.
یک لحظه حس کردم دارد حرکت میکند.
نه، نه واقعاً... ولی یک لرزش، یک ارتعاش، چیزی که با چشم نمیدیدی، اما حسش میکردی.
جیهوپ (زیر لب): این خون... زندهست.
لبخند زدم.
نه از روی شادی.
از روی عطش.
---
ویو جیمین
صدای پیانو توی اتاقم پیچیده بود.
انگشتهایم روی کلاویهها میلغزیدند، ولی ذهنم جای دیگری بود.
هر نت، یک خاطره.
هر آکورد، یک زخم.
پنجره باز بود. باد پرده را تکان میداد.
بوی شب، بوی خاک، بوی جنگل...
همهشان با هم قاطی شده بودند.
جیمین (آرام): چرا دوباره برگشته؟
بلند شدم. رفتم سمت پنجره.
از آن بالا، جنگل معلوم بود.
تاریک، مرموز، زنده.
جیمین: یک چیزی دارد میآید...
و من حسش میکنم.
دستم رفت سمت گردنبند نقرهای دور گردنم.
آن تنها چیزی بود که از مادرم برایم مانده بود.
و هر وقت میلرزید...
یعنی خطر نزدیک است.
گردنبند نقرهایام هنوز میلرزید.
نه از باد، نه از حرکت.
از چیزی که داشت نزدیک میشد.
رفتم سمت قفسهی قدیمی، همان یکی که هیچکس جز من نمیدانست پشتش چیست.
یک دفتر خاکخورده را بیرون کشیدم.
صفحههایش پر از اسمهایی بود که نباید زنده میماندند.
و حالا... یک اسم جدید باید اضافه میشد.
جیمین (زیر لب): روزالین...
اسمش را نمیشناختم، ولی حسش میکردم.
یک انرژی تازه، یک لرزش توی تاریکی.
نه مثل خونآشامها، نه مثل انسانها.
یک چیز بینابین.
یک چیز خطرناک.
نشستم روی صندلی کنار پیانو.
دفتر را باز گذاشتم.
قلم را برداشتم و اسم را نوشتم.
«روزالین»
اما همین که قلم به کاغذ رسید...
کاغذ سوخت.
نه با آتش... با نور سبز.
برقی سبز، مثل همان برقی که در چشمهای روزالین بود.
جیمین (زیر لب): این... این دیگه چیه؟
دستم را عقب کشیدم.
قلبم تند میزد.
گردنبند مادرم...
حالا نه فقط میلرزید.
میسوخت.
بلند شدم.
باید به تهوون بگویم.
باید به همه بگویم.
اما...
اما اول باید بفهمم این نور سبز چیست.
و چرا...
چرا از تاریکی میآید.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
- ۵۷۳
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط