.

.
.

نشسته اند
بی هیچ حرفی
با دو فنجان چای شب مانده
ناگهان
خاطره ای از اعماق کودکی
بالا می آید
بالا
بالاتر
می رسد به هشتاد سالگی مرد ...
هر دو می خندند
هر دو می گریند

زندگی
پس از این همه سال
در کنج یک خانه ی قدیمی
هنوز می تواند ما را غافلگیر کند!
دیدگاه ها (۳)

ﻧﺎﺯ ﮐــﻦ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﻏــــــﺮﻕ ﺗﻤﻨــﺎﯾﺖ ﺷﻮﻡﺗﺎ ﻗﯿـــــﺎﻣﺖ ﺷــ...

ﻣـــﺎ ﺁﺩﻣـــــــﺎ ؛ﻫـﻤـﯿــﺸـــﻪ ﺩﻟـﺘـﻨـــــﮓ ﺍﻭﻧــﮯ ﻫـﺴــﺘــ...

تو در هوای منی،پای رفتنم لنگ است؛،ببین چگونه زمین با هوا هما...

چشم به راه کسی بمان که آمدنشبوی ماندن بدهد...بی قرار قدمهایش...

مادرم نیست

شب، همیشه شبیه یک آینه‌ست؛ آینه‌ای که آدم را با خودش تنها می...

🖤 پارت ۳۹ | «آخرین دیدار»چند ساعت بعد...لانا، کوک و تهیونگ ب...

سناریو از انیمه توکیو ریونجرزپارت ۱سال ها از زمانی که اعضای ...

‌

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

معرفی کتاب

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهشتم | خانه‌ی قدیمیلانا، جونگکوک و آرین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط