ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم

ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله‌ی عشاق بی سر انجامم

به آن دقایق پر درد زندگى سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم

مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه‌ی بامم

مرا که این همه توفان طبیعتم ، دریاب
که من به یک سر موی محبتى رامم

ز عمر شکوه ندارم که خامه‌ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم

مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم

به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم

چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست ؟
هنوز دست ارادت نبسته احرامم

هوای خواندن افسانه‌ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم

معینی کرمانشاهی
دیدگاه ها (۱)

چند گوش دل فرا دادن که این آوای اوستیا نفس در سینه کشتن ، کا...

با یک چشم با خلق و، به دیگر چشم با ماییبدین منظور گم کردن ، ...

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمتدُردی‌کشِ خمخانه‌ی تزویر و ری...

سلسله عشق تو ، مغموم و صبورمنازم بکش ای دوست ، که مظلوم و صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط