پارت ۲۶
پارت ۲۶
" میشه اول ما حساب کنیم؟ چون یه مقداری عجله داریم . خیلی طول نمیکشه
+ بله حتما . بفرمایید
و رفتی کنار . واقعا به خیر گذشت . چند ثانیه بعد ، با خروج اون دونفر ، نامحسوس نفست رو بیرون دادی
^ میشه ۲۸ دلار
بعد از دادن پول و برداشتن خریدت ، از سوپر مارکت خارج شدی . مثل اینکه اون دوتا پلیس رفته بودن . دیگه نباید توی این ۴ ۵ ماه باقی مونده بی احتیاطی ای می کردی
سریع سمت خونه رفتی . وقتی رسیدی ، یه مقدار گوشت و دوتا تخم مرغ برداشتی و بقیه مواد غذایی رو توی یخچال گذاشتی
(ساعت ۹ شب)
با باز شدن در خونه ، النا وارد شد و همراهش بوی غذا هم توی خونه پخش شد
- سلام . امشب از رستوران غذا گرفتم . شام که نخوردی؟
+ سلام . نه ، اتفاقا می خواستم درست کنم
- پس به موقع اومدم !
بعد از چیدن میز ، تصمیم گرفتی درباره اتفاق امروز بهش بگی
چند دقیقه بعد همه چیز رو براش تعریف کرده بودی
- وای! واقعا خیلی شانس آوردی
+ آره
- خواهشا دیگه اینجوری بی احتیاطی نکن! اگه دستگیرت کنن خیلی بد میشه . قطعا مجازات بدی برات درنظر میگیرن و ...
انگار این موضوع باعث شده بود النا انواع سناریوهای ممکن رو توی ذهنش بچینه . لبخند کوچیکی زدی . از احساس نگران شدن و اهمیت دادنش ، احساس خوبی داشتی . اینکه برای یه نفر مهم باشی ، خیلی خوبه
+ باشه از این به بعد حواسم هست . نگران نباش
بعد از مدت کوتاهی سکوت ، صدای النا رو شنیدی
- راستی آرکا تو خانواده یا دوستی داری که بعد از رفتن از اینجا ، بری پیش اونا؟
+ خب خانواده و دوست که نه ولی چند نفر هستن که توی درست کردن کارهام کمک میکنن و به اونا واقعا اعتماد دارم
- چرا ؟
+ چون موفقیت من کاملا به سودشونه
- آها . ولی فکر کنم تو ازشون خوشت نمیاد درسته؟ از لحن حرف زدنت همچین چیزی رو حس کردم
با فکر کردن به اون چند نفر و یاداوری کارهاشون که باعث نابود شدن زندگی عادیت شده بود ، اخم کردی
+ آره همینطوره که گفتی
بعد از تموم شدن این گفت و گو ، سکوت بینتون دیگه شکسته نشد
" میشه اول ما حساب کنیم؟ چون یه مقداری عجله داریم . خیلی طول نمیکشه
+ بله حتما . بفرمایید
و رفتی کنار . واقعا به خیر گذشت . چند ثانیه بعد ، با خروج اون دونفر ، نامحسوس نفست رو بیرون دادی
^ میشه ۲۸ دلار
بعد از دادن پول و برداشتن خریدت ، از سوپر مارکت خارج شدی . مثل اینکه اون دوتا پلیس رفته بودن . دیگه نباید توی این ۴ ۵ ماه باقی مونده بی احتیاطی ای می کردی
سریع سمت خونه رفتی . وقتی رسیدی ، یه مقدار گوشت و دوتا تخم مرغ برداشتی و بقیه مواد غذایی رو توی یخچال گذاشتی
(ساعت ۹ شب)
با باز شدن در خونه ، النا وارد شد و همراهش بوی غذا هم توی خونه پخش شد
- سلام . امشب از رستوران غذا گرفتم . شام که نخوردی؟
+ سلام . نه ، اتفاقا می خواستم درست کنم
- پس به موقع اومدم !
بعد از چیدن میز ، تصمیم گرفتی درباره اتفاق امروز بهش بگی
چند دقیقه بعد همه چیز رو براش تعریف کرده بودی
- وای! واقعا خیلی شانس آوردی
+ آره
- خواهشا دیگه اینجوری بی احتیاطی نکن! اگه دستگیرت کنن خیلی بد میشه . قطعا مجازات بدی برات درنظر میگیرن و ...
انگار این موضوع باعث شده بود النا انواع سناریوهای ممکن رو توی ذهنش بچینه . لبخند کوچیکی زدی . از احساس نگران شدن و اهمیت دادنش ، احساس خوبی داشتی . اینکه برای یه نفر مهم باشی ، خیلی خوبه
+ باشه از این به بعد حواسم هست . نگران نباش
بعد از مدت کوتاهی سکوت ، صدای النا رو شنیدی
- راستی آرکا تو خانواده یا دوستی داری که بعد از رفتن از اینجا ، بری پیش اونا؟
+ خب خانواده و دوست که نه ولی چند نفر هستن که توی درست کردن کارهام کمک میکنن و به اونا واقعا اعتماد دارم
- چرا ؟
+ چون موفقیت من کاملا به سودشونه
- آها . ولی فکر کنم تو ازشون خوشت نمیاد درسته؟ از لحن حرف زدنت همچین چیزی رو حس کردم
با فکر کردن به اون چند نفر و یاداوری کارهاشون که باعث نابود شدن زندگی عادیت شده بود ، اخم کردی
+ آره همینطوره که گفتی
بعد از تموم شدن این گفت و گو ، سکوت بینتون دیگه شکسته نشد
- ۸.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط