یهو صدای بابا مهرداد اومد چی میگفت گوشامو نیز کردم

یهو صدای بابا مهرداد اومد چی میگفت گوشامو نیز کردم
بابا مهرداد:دینا جان این بچه ها کجا رفتن؟
دینا:عزیزم نگران اونا نباش رفتن مهمونی خونه ی دوستشون به چند روزی بخوابن
بابا مهرداد:به خونوادشون اعتماد داری عزیزم؟
دینا:آره مهرداد جان اینقدر سخت نگیر بزار یکم آزاد باشن
مهرداد:باشه عزیزم هرچی تو بگی خوش حالم که این سه خواهر باهم کنار اومدن
دنیا:دوستدارم بهشون بگم بله اصن خیلی ما باهم کنار میایم مخصوصا با دینا هه(پوزخند)
دینا:آره عزیزم خیلی باهم صمیمی هستن😊


دنیا:بیدار شدم صبح بود گشنم بود تصمیم گرفتم توی توالت خوراکی بخورم خدایا این چه کاریه آخه چرا من باید اینقدر شانسم بد باشه حالا چیکار کنم ها صدا میاد چی میگن
دینا:عزیزم من دارم میرم آرایشگاه و بعد میرم خونه ی دوستم چند روز میمونم تو هم دوستات رو بیار اینجا
بابا مهرداد:باشه عزیزم مواظب باش من الان میرم بیرون نون بگیرم بیام
دینا:باشه عشقم
رفتم دستشویی پیش دنیا
دنیا:دینا اومد تو دستشویی چیکار داشت
دینا:ببین دنیا می‌دونم شنیدی پس خوب گوشاتو وا کن من درسته که دارم میرم اما اگه ببینم بابات فهمیده اینجایی زندتون نمیزارم
دنیا:خب باشه
دنیا:خیلی خوب بابا اومد دینا هم رفت باید یه نقشه بکشم

خب خب اینم پارت پنجم🪼🦋🫂
دیدگاه ها (۰)

+وات آنجل (علامت آنجل با&)&وای نمیدونی دلم واست چقدر تنگ شد...

٪چه حقیقتی + راستش لیا من راجب خانوادم بهت‌ دروغ گفتم من درو...

dark love

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

The unwanted Roommate __________________________ویو پارک یور...

تکپارتی وقتی حامله ای

رمان :قرار داد سر نوشت

بارون اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط