پارت51
پارت51
دانای داستان**
اتی دوید تا انا بگیره درستع تیر خورده بود اما نمی تونست بزاره بهترین ادم زندگیش بمیره
رمان از زبان اتی**&
اتی:نه اجازه اشو بهت نمیدم انا تو نمی تونی همین جوری بری اناااا
بزور دستشو گرفتم اما بیهوش شده بود نمی تونستم بیارمش بالا
دادزندم :ده لعنتیا بیاین کمک
مایکل اومدش اوردیمش بالا اماا چیزی که میدیم باور کردنی نبود
دانای داستان*&*
دخترک داستان ما شبیه یه جنازه شده بود صورتی سفید و دستانی یخی موهای پریشان چشمانی سیا رایان به سویش دوید باورش نمی شد انا دیگه تو دنیا نباشه داد زد :انا عزیزم پاشو چشماتو باز کن عروسکم چرا اخه من چرا این کارو کردم ببخشید چشاتو باز کن قول میدم دیگه باهات خوب صحبت کنم دیگه اذیت نکنم دیگه اخم نمی کنم تو رو به خدا چشاتو باز کن پرنس چشم ابی من بیدار شو سارا منو تنها نزار من بدون تو می میرماا غلط کردم گو خوردم بیدار شو
اما حتی صورت انا تکون نخورد امی مغرور اشکاش داشت می ریخت دانیال رفت کنار انا :ابجی کوچولو می خواهی بزاری بری منو تنها بزاری تو رو به خدا بیدار شو سارای من فندوقم ده لعنتی بیدار شو
صداری اژیر ابولانس می اومد دکترا ازش نبض گرفتن خیلی خفیف می زد
رمان از زبان رایان*&
دکتر:سکته کرده ببرینش
سکته نه چرا من چی کار کردم تو اون لباس هنوزم پرنسس بود کی فکرشو می کرد که لباس عروسی بشه کفنش نه اون نمردهه امکان نداره رفتیم بیمارستان مردم مثل بز نگام می کردن لباس معموریت تنم بودش رفتم از پله ها بالا دانیال دیدم
من:تو رو خدا بگو سکته خفیفه بوده
دانیال: باعث ایست قلبی شده
رفتم کنار پنجره بهش داشتن شک میزدن بدنش می اومد بالا بعد می یوفتاد خدا غلط کردم خدایا به کمکم برس
دکتر اومد بیرون:برگشته اما ضربانش خیلی پایینه بابت اون تو حالت نباتی
بعد رفتش نباتی با مرگ فرقی نداره
دنیکا با امی و امیر دویدن اومدن
دنیکا جلوی پای دانیال زانو زد
دنیکا:بگو خوبه بگو زنده اس بگو
دانیال :حالت نباتی
همین جمله کامل بود کا دنیکا شبیه میت بشه
امی:دنیکا
دنیکا دوید به سمت پنجره
دنیکا: تو که همین جوری نمیزاریبری میزاری مگه قرار نبود همیشع کنارم باشی چی شدش هاا بیادیگه همه چیزم مال تو بیا غلط کردم بیدار شو برگردیم ترکیه بیا گور پدر عشق و عاشقی من دیگه دانیال نمی خواهم بیا برگردیم انا بیا
بعد نشست دستاشو گذاشت رو سرش گریه کرد دانیال رفت طرفش بلندش کرد. بعد تو اغوش گرفت دانیال:اروم باش دختر اون بیدار میشه اون تنهامون نمیزاره
امی:اره راست میگه
باورم نمی شد منی که فکر نمی کردم امی احساس داشته باشه داشت اشک می ریخت امی رفت خودشو انداخت رو بغل امیر امیر شوکه شده بود از این کار امی
الان من بدون تو چیکار کنم بگو سارای من
دانای داستان**
اتی دوید تا انا بگیره درستع تیر خورده بود اما نمی تونست بزاره بهترین ادم زندگیش بمیره
رمان از زبان اتی**&
اتی:نه اجازه اشو بهت نمیدم انا تو نمی تونی همین جوری بری اناااا
بزور دستشو گرفتم اما بیهوش شده بود نمی تونستم بیارمش بالا
دادزندم :ده لعنتیا بیاین کمک
مایکل اومدش اوردیمش بالا اماا چیزی که میدیم باور کردنی نبود
دانای داستان*&*
دخترک داستان ما شبیه یه جنازه شده بود صورتی سفید و دستانی یخی موهای پریشان چشمانی سیا رایان به سویش دوید باورش نمی شد انا دیگه تو دنیا نباشه داد زد :انا عزیزم پاشو چشماتو باز کن عروسکم چرا اخه من چرا این کارو کردم ببخشید چشاتو باز کن قول میدم دیگه باهات خوب صحبت کنم دیگه اذیت نکنم دیگه اخم نمی کنم تو رو به خدا چشاتو باز کن پرنس چشم ابی من بیدار شو سارا منو تنها نزار من بدون تو می میرماا غلط کردم گو خوردم بیدار شو
اما حتی صورت انا تکون نخورد امی مغرور اشکاش داشت می ریخت دانیال رفت کنار انا :ابجی کوچولو می خواهی بزاری بری منو تنها بزاری تو رو به خدا بیدار شو سارای من فندوقم ده لعنتی بیدار شو
صداری اژیر ابولانس می اومد دکترا ازش نبض گرفتن خیلی خفیف می زد
رمان از زبان رایان*&
دکتر:سکته کرده ببرینش
سکته نه چرا من چی کار کردم تو اون لباس هنوزم پرنسس بود کی فکرشو می کرد که لباس عروسی بشه کفنش نه اون نمردهه امکان نداره رفتیم بیمارستان مردم مثل بز نگام می کردن لباس معموریت تنم بودش رفتم از پله ها بالا دانیال دیدم
من:تو رو خدا بگو سکته خفیفه بوده
دانیال: باعث ایست قلبی شده
رفتم کنار پنجره بهش داشتن شک میزدن بدنش می اومد بالا بعد می یوفتاد خدا غلط کردم خدایا به کمکم برس
دکتر اومد بیرون:برگشته اما ضربانش خیلی پایینه بابت اون تو حالت نباتی
بعد رفتش نباتی با مرگ فرقی نداره
دنیکا با امی و امیر دویدن اومدن
دنیکا جلوی پای دانیال زانو زد
دنیکا:بگو خوبه بگو زنده اس بگو
دانیال :حالت نباتی
همین جمله کامل بود کا دنیکا شبیه میت بشه
امی:دنیکا
دنیکا دوید به سمت پنجره
دنیکا: تو که همین جوری نمیزاریبری میزاری مگه قرار نبود همیشع کنارم باشی چی شدش هاا بیادیگه همه چیزم مال تو بیا غلط کردم بیدار شو برگردیم ترکیه بیا گور پدر عشق و عاشقی من دیگه دانیال نمی خواهم بیا برگردیم انا بیا
بعد نشست دستاشو گذاشت رو سرش گریه کرد دانیال رفت طرفش بلندش کرد. بعد تو اغوش گرفت دانیال:اروم باش دختر اون بیدار میشه اون تنهامون نمیزاره
امی:اره راست میگه
باورم نمی شد منی که فکر نمی کردم امی احساس داشته باشه داشت اشک می ریخت امی رفت خودشو انداخت رو بغل امیر امیر شوکه شده بود از این کار امی
الان من بدون تو چیکار کنم بگو سارای من
- ۷.۴k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط