×قسمت سه×پارت سه

×قسمت سه×پارت سه
_در کل بگم که فرشته خانوم دست تو کیفتم‌نمیخواد بکنی..خودم میخرم
خواستم‌درو‌ببندم که پاشو گذاشت جلوی در اتاق پرو و گفت:باشه پس..هرکی زودتر‌خریدش..
بعدم‌با سرعت دوید سمت حساب داری ...خواستم بدوم و زودتر از اون بخرمش..با همون لباسای فروشگاه بدو رفتم‌سمتش..داشت کارت بانکیشو میداد به مرد پشت میز..دنبال کیف پولم گشتم...نبود...حالا یادم اومده بود که توی جیب لباسای خودمه...خواستم‌برم‌سمت اتاق پرو و برش دارم که فرشته رسید کت رو جلوسی چشمم با یه لبخند ژکوند بالا پایین کرد...مرد فروشنده تعجب کرده بود
لبمو گاز گرفتم و زیر لب گفتم:همینمم مونده بود که یه دختر بهم کادو‌بده...پوووف...با غرغر رفتم‌سمت اتاق تا لباسای خودمو بپوشم..
با پاکت لباسای جدیدم از فروشگاه خارج شدیم..
رفتیم سمت ماشین و تا خونه همچنان فرشته حرف میزد و من پشت فرمون بودم...دست ویدارو هم از پشت بسته بود..سونیا هم انقد حرف نمیزد..اخ سونیا...عشق دایی..به فرشته گفتم:من همینجاها پیاده میشم..
_نمیری خونتون؟!
_نه..میخوام برم یه جای دیگه..
_باشه خو...
کنار خیابون ماشینو پارک کردم...فرشته اومد پشت فرمون نشست..خم شدم سمت پنجره‌‌..صدای بوق ماشینا خیلی زیاد بود...داد زدم:مرسی بابت امروز و ...کادوی زورکیت
خندید و گفت:قابل نداشت...تا باشه از این زورکیا
لبخندی زدم و از ماشین فاصله گرفتم...پنجره رو بست و براش دست تکون دادم..‌با بوقی ازم خدافظی کردو رفت..
تا خونه سامان قدم‌زدم..گاهی بین صدای بوق ماشینا از فرط خوشحالی فریاد میزدم..چقدر به خوشبختی نزدیک شدم..مرسی خدا..ببین چقد قانعم..بیا و بیشترخوشبختم کن...
درو زدم و صدای تیک‌باز شدنش نشون میداد سونیا درو‌باز کرده...چون عادت نداره ایفونو برداره...خوشش میاد کلیدشو فشار بده فقط
مثه همیشه با کمی تغییر داد زدم:خانم خونه...هرکول خونه...اتیش خونه
ویدا دستشو از پشت مبل اورد بالا و گفت :هرکول خونه عمته پسره پررو..نیگا چقد شوور منو اذیت میکنه
خندیدم و گفتم:خب به سامان میگم خانوم خونه..تورو هرکول خونه صدا میکنم...چطوره؟!
_حیف که حال ندارم...اقامونم اینجا نیس حسابتو برسه
_چیکار به تو و اقاتون دارم؟!بگید عشق من کجاس!!؟!
_خونه عشقش
_چی؟؟
از جاش بلند شد و چهره زرد و بیحالش نمایان شد از پشت مبل
_رفته خونه پسر همسایه..با پسرشون دوست شده...تا میبینه باباش خونه نیس فلنگو میبنده میره اونجا
_دهع..این فسقلیو چه به این کارا؟!
_خیلی شره ایمان...خیلی...نیگا چه به روزه من اورده
خندیدم و گفتم:چیکار کرده مگه؟!از بس غذای شور خورده میخواس تلافی کنه...تو غذا زعفرون ریخته..منم که بهش حساسیت دارم اینجوری شدم...باباش رفته دارو بگیزه..تا‌میبینه باباش نیس ارا ویرا میکنه میره خونه پسر همسایع...نزاری بره‌هم میگه یه بلای دیگه سرتون میارم..
کلی خندیدم..خدایی این بچه به کی رفته که انقد شره
_راسی ایمان..کار پیدا کردی؟؟سامان میگفت چیزی پیدا نکرده واست...شرمنده
_اره بابا...معلم کلاس طراحی یه موسسه شدم
_واقعا؟؟خدارو شکر..موفق باشی‌توش الهی
_مرسی ابجی ویدا
لبخند مهربونی زد
صدای بسته شدن در و غرغر کردن سونیا اومد:واقعا که..پسره پُلو...به من میده بیا بوسم تن...ینیا...زشته به خدا..‌اگه بابام بفمه میتشتم..ویدااااا
چشمای ویدا چهارتا شده بود...از روی مبل پرید پایین و گفت:کی میخواست بوست کنه؟!
_مسعود دیده
سونیا با اون موهای خوشرنگش که عقبی بسته بودشون با ناز حرف میزد...یه رژ لب قرمز دور‌لبش کشیده بود و از لاکای ویدا روی ناخناش کشیده بود..دیوونه عینک افتابی زده بود...اخه یکی نیس بگه شب افتاب از کجا میاد؟؟
ویدا محکم پشت دست خودش زد و گفت:خدت مرگم بده...سونی بار اخرته میری اونجاها
_فلا باهاش قهرم ویدا...از همونا که بابا بعدش بلات‌ لباس میخله کملتو بوس میتنه باهاش اشتی میشی
ویدا سرخ و سفید شد...سونیا هنوز منو ندیده بود..گفتم:خب...بابا دیگه چیکارا میکنه پرنسس خانوم
برگشت طرفمو و با جیغ پریدتو بغلم...
(پی‌نوشت:ای خودا...من دارم جدی جدی کم میارم...نمیدونم یه پسر تو فاز ایمان چه کارایی میکنه..کجاها میره...چی میپوشه و .....کمکم کنید توروخدا-_-)
دیدگاه ها (۲۰)

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...در ورودی خونه رو باز کر...

رمان :آیدل من پارت :«1»ویو «ا/ت» صبح با صدای کیتی که داشت خو...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

____[The Forbidden Crossing]____

عشق مافیایی 🔪🩸🖤 پارت :۱۶ ویو لارا: ساعت هفت بود که بلند شدم...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part27دیگه نمیکشیدم همونجا جلوش زانو زدمو دست...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

کپشنننننن🎀🦢عروسک من😈🔞پارت سی و چهار همراه سرهان رفتیم بیرون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط