شمع بگریست گه سوز و گداز**کاز چه پروانه ز من بیخبر است

شمع بگریست گه سوز و گداز**کاز چه پروانه ز من بیخبر است
بسوی من نگذشت، آنکه همی**سوی هر برزن و کویش گذر است
بسرش، فکر دو صد سودا بود**عاشق آنست که بی پا و سر است
گفت پروانهٔ پر سوخته ای**که ترا چشم، بایوان و در است
من بپای تو فکندم دل و جان**روزم از روز تو، صد ره بتر است
پر خود سوختم و دم نزدم**گر چه پیرایهٔ پروانه، پر است
کس ندانست که من میسوزم**سوختن، هیچ نگفتن، هنر است
آتش ما ز کجا خواهی دید**تو که بر آتش خویشت نظر است
به شرار تو، چه آب افشاند**آنکه سر تا قدم، اندر شرر است
با تو میسوزم و میگردم خاک**دگر از من، چه امید دگر است
پر پروانه ز یک شعله بسوخت**مهلت شمع ز شب تا سحر است
سوی مرگ، از تو بسی پیشترم**هر نفس، آتش من بیشتر است
خویشتن دیدن و از خود گفتن**صفت مردم کوته نظر است
دیدگاه ها (۳)

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورمحالا که سهم من نشدی کم بیاور...

اشکم به چشم و خواب از سرم پرید این بی وفایی اوست که حیای من ...

.

عکاسش خودمم، ببخشید اگه بده،با موبایل 3مگا گرفتم

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟ گذری کن که ز غم راهگذر نیس...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط