و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت م

و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می‌کشند گریه کردم.
دخترهایی که بعدها از خود متنفر می‌شوند و مثل یک درخت توخالی ، پوسته‌ای بیش نیستند.
و عاقبت به روزی می‌افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است، و خودشان نمی‌دانند چرا زنده‌اند...

#عباس_معروفی
دیدگاه ها (۸)

p17

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

The Joke That Broke Us

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۷‌در میانه‌ی هسته‌ی ...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒یک هفته بعد، الین داخل ماشینی ...

dark life = 27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط