من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمیدارد که من تنهاترین تنهای این شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم ، حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگار خستگی هایم و میدانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی مرا
چرا که شهر من یک شهر نقاشی است
از طرف یه دوست خیلی خیلی خوب
و کس باور نمیدارد که من تنهاترین تنهای این شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم ، حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگار خستگی هایم و میدانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی مرا
چرا که شهر من یک شهر نقاشی است
از طرف یه دوست خیلی خیلی خوب
- ۱.۰k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط