چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست

کاش از روز ازل دوست نمی‌داشتمت
زیر لب زمزمه می‌کرد و مرا می‌نگریست

پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی که سر درد سرم نیستُ مایست

آتش خشم پر از قهر تو می‌گفت: برو
جذبه چشم پر از مهر تو می‌گفت: بایست

کاش- ای کاش - که بی‌واهمه می‌دانستم
راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست
دیدگاه ها (۴)

مجنوناگرچه چندیستدست از جنون کشیدهلطفا به او بگویید:«لیلا اد...

از صلح میگویند یا از جنگ می‌خواننددیوانه ها آواز بی آهنگ می ...

دلداده ی بی چون و چرایت بودمچون سایه رفیق پا ب پایت بودمچشم ...

درسینه اش آتش فشانی شعله ور داردرودی که حالا درسرش فکر سفر د...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

اخم كمرنگم براي باري ديگر به صورتم برگشت:"اينطوري نگام نكن."...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد---از مهمان...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

قسمت ۷

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط