صبح است

صبح است
گنجشک محض می خواند.

باید کتاب رابست
باید بلند شد
درامتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف!

سهراب سپهری
دیدگاه ها (۴)

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

The Joke That Broke Us

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧 part:79 [روز بعد، شرکت کیم، 12:38pm] جیمین در دفتر...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

📖 آکادمی آستریاپارت دوازدهم | «کلید»هوای آکادمی سنگین‌تر از ...

🎻۲۲:۱۸ | خیابان Saint-Jacques، منطقه پنجمدست‌هایش در جیب کتش...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آکادم...

«رایحه پنهان»17:28تهیونگ آروم پلک‌هاش رو از هم باز کرد.چند ث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط