(پست موقت برای اونایی که دلشون برای قلمم تنگ شده)

🎻۲۲:۱۸ | خیابان Saint-Jacques، منطقه پنجم
دست‌هایش در جیب کتش بود و گردنش در میان یقه‌ی بلند پالتو فرو رفته بود. قدم‌هایش بی‌هدف، اما محکم بود؛ انگار اگر می‌ایستاد، فرو می‌ریخت.
خیابان‌ها خلوت‌تر شده بودند. همین که به کوچه‌ای فرعی پیچید، نوای مغموم ویولن‌سل توجهش را جلب کرد. ملودی آرام و غمگینی از انتهای کوچه به گوش می‌رسید…
بوی عود و موم شمع، فضا را پر کرده بود. ناخودآگاه، با قدم‌هایی شمرده به سمت صدا رفت.
کم‌کم کلیسای کوچکی نمایان شد. درِ چوبی بزرگش نیمه‌باز بود و نور زرد شمع‌ها از لای در به بیرون می‌تابید. موسیقی واضح‌تر شده بود؛ نوازنده‌ای حرفه‌ای در حال اجرای قطعه‌ای ناشناخته برای شنوندگان بود.
یونگی دمِ در ایستاد. نمی‌دانست چرا نمی‌تواند بی‌تفاوت از کنارش بگذرد. شاید خسته بود. شاید صدای ویولن‌سل چیزی را درونش بیدار کرده بود. دستش را روی درِ چوبی فشرد و وارد شد.
فضای کلیسا گرم‌تر از بیرون بود. چند ده شمع روی پایه‌های آهنی می‌سوختند و نور طلایی‌شان بر دیوارهای سنگی بازتاب می‌یافت.
حدود چهل نفر روی نیمکت‌های چوبی نشسته بودند. همه ساکت؛ برخی با چشمانی بسته و برخی خیره به صلیب چوبی بالای محراب. در انتهای سالن، پشت سکویی کوچک، نوازنده‌ای نشسته بود و ویولن‌سل می‌نواخت. جوانی با موهای تیره؛ انگار خودش بخشی از موسیقی بود، نه فقط اجراکننده‌ی آن.
مکثی کرد.نگاهش به تنها صندلی خالی، در گوشه‌ی تاریک آخرین ردیف افتاد. قدم برداشت و آرام نشست. چشمانش را بست.
نمی‌دانست چرا امشب راهش به اینجا رسیده بود. هرگز به کلیسا نرفته بود؛ نه در سال‌های نوجوانی که در سئول زندگی می‌کرد، نه در دوران دانشگاه در لندن. اما امشب، چیزی او را به اینجا کشانده بود. خستگی؟ تنهایی؟ یا شاید همان باری که سال‌ها بود بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد…؟
ناخودآگاه سرش را پایین آورد و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت.
چند لحظه بعد، خیلی آرام، لب‌هایش حرکت کرد.
«نمی‌دونم... اگر خدایی هست که من رو بشنوه... فقط... فقط یک لحظه آرامش...»
صدای ویولن‌سل بار دیگر اوج گرفت و سپس، آرام‌آرام، فروکش کرد.
پس از پایان قطعه، جمعیت به‌آرامی برخاست و کم‌کم پراکنده شد. تعدادی با کشیش صحبت می‌کردند و چند نفر دیگر در سکوت دعا می‌خواندند.
یونگی اما بلند نشد. خیره به نقطه‌ای نامعلوم، هنوز روی صندلی نشسته بود.
صدای قدم‌هایی از راهروی کناری به سمتش آمد.
- شبتون به خیر، موسیو.
یونگی سرش را بلند کرد. مردی با ردایی سفید، میانسال، با موهای سفید و چشمانی آبی و مهربان، کنار صندلی‌اش ایستاده بود؛ پدر لوران، کشیش کلیسا.
- شب بخیر.
- چند دقیقه‌ای می‌شه که به شما نگاه می‌کنم. اما ظاهراً متوجه نشدید. اولین باره اینجایید، درسته؟
یونگی لبخند کوتاهی زد.
- بله... از جلوی در رد می‌شدم که موسیقی رو شنیدم…
- اوه، پس نواختن ته شما رو به اینجا کشونده.
- ته؟
- ته، نوازنده‌ی ویولن‌سل کلیسامونه.
یونگی نگاهش را به سمت محراب چرخاند؛ جایی که تهیونگ داشت ویولن‌سل را در قابش می‌گذاشت. لبخند کوچکی روی لب‌هایش نقش بست.
- پس این پسر بود…
پدر لوران هم لبخند گرمی زد و روی نیمکت نشست.
- اولین بار وقتی یه پسر بچه‌ی ده‌ساله بود، سر و کله‌ش این ورا پیدا شد! اون زمان تازه از کره اومده بودن… اون هنوز اون نگاهِ گمشده‌ی اون سال‌ها رو توی چشماش داره. بچه‌ی آرومی بود، ولی یه غریبه‌ی مطلق توی دنیایِ پر از همهمه و زبانِ ناآشنای اینجا.
پدر لوران مکثی کرد و لبخندی محو زد که ردی از اندوه در گوشه‌ی لبش داشت.
- فرانسوی بلد نبود؛ نه حتی یک کلمه. و بچه‌ها… خب، بچه‌ها گاهی بی‌رحم‌تر از اون هستن که فکر کنی. همون روزای اول، وقتی توی مدرسه کلماتِ بیگانه رو مثل سنگ به سمتش پرتاب کردن، اونم فرار کرد. دوید و دوید تا رسید به همین درِ چوبی.
تک‌خنده‌ای کرد و ادامه داد:
- یادمه… تا اینجا دویده بود. وقتی پیداش کردم، همین‌جا کنار محراب نشسته بود. رنگش پریده بود و حاضر نبود حتی یه کلمه حرف بزنه. اون زمان مثلِ پرنده‌ای بود که بال‌هاش زخمی شده؛ خسته، وحشت‌زده و پناه گرفته توی کنجِ این محراب.
- معمولاً پسر ساکتیه. موسیقیِ اون، تلاشی برایِ ترجمه کردنِ دردهایِ بی‌کلامش به زبانِ نت‌هاست. هر وقت بارِ دنیا روی شونه‌های کوچکش سنگینی می‌کرد، می‌اومد اینجا.
پدر لوران آهی کشید و نگاهش را با ترحمی پدرانه به یونگی چرخاند.
کشیش دستش را برای لحظه‌ای کوتاه روی شانه‌ی مرد گذاشت. گرمای دستش، برخلافِ هوایِ سردِ حاکم، یونگی را غافلگیر کرد.
پدر لوران بلند شد و با لحنی که به‌طرز عجیبی به یونگی نهیب می‌زد، گفت:
«می‌دونی موسیو؟ آدم‌ها تصادفی درِ این کلیسا رو باز نمی‌کنن…»
دیدگاه ها (۱۰)

تهگی کلیسا وایبه؛ خیلی با روحیاتم میخوره. #تهیونگ #یونگی #ته...

نیازمندی ها

_____پارت¹⁶ نفرین کوچولو_____خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط