#رمان:نفس در آغوش یک مافیا

#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part16
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم

«داخل اتاق نشسته بودم که یکی در زد رفتم در باز کنم خدمتکار بود لباسی که کوک فرستاده بود آورده بود تا حاضر شم»

«واقعا اون هرچقدر خوش سلیقه باشه که منو انتخاب کرده باشه ولی تو انتخاب لباس اصلا خوب نیست!اخه این چیه حتی یقه دار بود مجلسی یقه دار..؟ عجیبا غریبا.»

«رفتم سمت کمد یه لباس بلند ساتن سبز که پشت کمرش خالی بود انتخاب کردم پوشیدم موهام حالت دار کردم آرایش ملایم کردم بعد چند مین جونگ کوک پیام داد که بیا پایین بعد از اینکه رفتم پایین

جونگ‌کوک ‌دیدم اول با دیدنم چشماش برق زد و لبخند زد رفته رفته جاشو به اخم داد سمتش رفتم و یه بو.سه سطحی روی ل.بش گزاشتم که گفت»

-یادم نمیاد این لباسی باشه که گفته باشم بپوشی خانم جعون

+سخت نگیر دیگه یه شبه عزیزم

-برو و عوضش کن(عصبی تیکه تیکه گفت)

+وای عشقم من از جفتت تکون نمیخوزم میچشبم بهت خوبه فقط یه شبه،لطفااا

-هوف باشه از جفتم جم نمیخوری ها.

«بعد حرکت کردیم سمت یه ویلای بزرگ حتی از عمارت جونگ کوک هم بزرگ‌تر بود وقتی رفتیم داخل همه به ما تعظیم کردن که یهو یه مرد که حدودا در آستانه ۶۰ سالگی بود از پله ها آروم اومد پایین»

*پسرم.

-پدر بزرگ،سلام.

«که یهو مرده اومد سمت من و گفت»

*جونگ کوک،گفته بودی کیم لینا مادام زیبایی هستن ولی فکر نمیکردم تا این حد.

+لطف دارید اقای جعون

*خب،بفرمایید بشینید.

«بعد چند مین دیدم که همش کوک داره به اقای جعون اشاره میده که یچیزی رو بگه،خندم گرفته بود»

*خب دخترم،از خودت بگو.

+راستش من خارج بودم مدیر داخلی شرکت ادکلن سازی بودم که طی یه اتفاق مجبور میشم بیام کره و داخل شرکت جونگ کوک کار کنم،که دیگه فکر می‌کنم بقیشو بدونید.

*اوه، بله.
*میرم سر اصل مطلب دخترم،من میخوام تورم برای پسرم خاستگاری کنم.

«از یهویی گفتنش تعجب کردم ولی کم نیاوردم و گفتم»

+یکم بهم فرصت بدید فکر کنم لطفا
«جونگ کوک با تعجب و عصبانیت زل زد بهم ولی‌چیزی نگفت منم بهش محل ندادم»

…..
دیدگاه ها (۱۰)

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

پارت اخر فردا ساعت۱۲:۳۰ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدم ج...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

پارت ۲۷ 🖤به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از ...

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط