درسایه ی دلشکستگی پیر شدم، غم خوردم و باغمت نمک گیر شدم،

درسایه ی دلشکستگی پیر شدم، غم خوردم و باغمت نمک گیر شدم، تا آمدم آشنای قلبت باشم گفتی که من از غریبه ها سیر شدم...!!!
دیدگاه ها (۱)

زخم فراموشی

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

part4 «پوزش بابت تأخییر » که همهشون به من نگاه کردم و من گ...

وقتی پریود بودی💙پارت ۱روایت از زبان ماکیلا:با درد شدیدی توی ...

پارت ۳۵

part 8همینجوری داشتم نگاش میکردم که چشمش به من خورد چند لحظه...

مرد بی رحم

پارت ۱ ویو ا.ت پرده ی اتاق رو کنار زدم و گذاشتم نور خورشید آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط