تو در تخت...

تو در تخت...
من در تخت...
تو با او...
من با تیغ....
امشب هر دو خونی می ریزیم
تو از میان پاهایت...
من از رگ دستانم...
امشب "زنی" میشوی برای خودت
ومن "گدای" دم مرگ
که حتی با دیدن خون رگ هایش
به یاد سرخی لبانت می افتد....
اصلا میدانی؟....
گاهــــــے دلم براي خودم تنگ مي شود...
گاهــــــے دلم براي باورها و اعتمادهاے گذشته ام، تنگ مي شود...
گاهــــــے دلم براي پاكيهاے كودكانه ے قلبم، مي گيرد...
گاهــــے آرزو مي كنم اے كاش..
اصلا ای کاش...دلــــــي نبود
تا تنگ شود...
تا خسته شود...
تا بشكند...
اما به یـــــاد داغـــــی که بر قلبم نهادی...
امشبـــــ پشت دستانم را با تـــــه مانده ی ســــــیگارم تا مغز استخوانم سوزاندم....
هه....حـــــال برو در آغــــوشش بلندتر نالــه کن تا مســـــتش کنی....
"لـــــعـــــنـــــتـــــی"
دیدگاه ها (۶)

پارت ۲ ویو ا.ت با ذوق سمت در رفتم و بازش کردم .هوسوک رو دیدم...

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.1ا.ت:کوکیییکوک:جانم پیشی کوچولوی د...

My lovely neighbor part : 66

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

part : 46chapter : 2نمیدونم ... شاید دنیای بعدی بتونیم کنار ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟔جیمین:حالا چرا لبت ورم کردهپسر همونطور...

تک پارتی✨«فقط یک خواب بود»دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.دو ش...

My lovely neighbor part : ۷۳

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²²ویو: اتچمدونم روی تخت باز بود.لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط