دیشب با خدا دعوایم شد و با هم قهر کردیم
دیشب با خدا دعوایم شد و با هم قهر کردیم
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم و چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مادرم گفت :
نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم و چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مادرم گفت :
نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد
- ۴۱۳
- ۲۴ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط