مهمونی خطرناک

مهمونی خطرناک

پارت: 24

ویو جونگ‌کوک

تماس رو قطع کردم و گوشیم رو روی صندلی ماشین انداختم

راننده از توی آینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
قربان مقصد همون آدرسیه که فرمودید؟

کوک: آره سریع‌تر برو

دستم رو توی موهام کشیدم و به خیابون خیره شدم

از وقتی فهمیده بودم ات بدون خبر از عمارت بیرون رفته یه لحظه هم آروم و قرار نداشتم

می‌دونستم رفته پیش پدرش تا درباره‌ی ازدواج حرف بزنه، ولی این دلیل نمی‌شد که حتی یه پیام هم بهم نده

گوشیم رو دوباره برداشتم و براش پیام نوشتم:
[وقتی رسیدم، خودت می‌دونی باهات چیکار دارم، پرنسس.]

چند ثانیه بعد، پیامش روی صفحه ظاهر شد.
ات:
[منم خیلی دوستت دارم، شوهر آینده‌م]

با خوندن پیامش، بی‌اختیار لبخند زدم

لعنتی...

چطور ممکن بود یه نفر بتونه هم‌زمان این‌قدر عصبانیم کنه و حالم رو خوب کنه؟


گوشی رو کنار گذاشتم و زیر لب گفتم:
صبر کن ات... فقط برسم اونجا

اما درست وقتی ماشین وارد خیابون محل زندگی پدرش شد، گوشی‌ام زنگ خورد

اسم یکی از افرادم روی صفحه افتاده بود
جواب دادم:
چی شده؟

بادیگارد: قربان، یه خبر مهم داریم

لحنش باعث شد لبخندم محو بشه

کوک: حرف بزن

بادیگارد: همین الان فهمیدیم یکی از آدم‌های گروه رقیب از رابطه‌ی شما با خانم ات باخبر شده

نگاهم سرد شد
کوک: چی گفتی؟

بادیگارد: هنوز نمی‌دونیم دقیقاً از کجا فهمیدن ولی ظاهراً اسم ایشون بین افرادشون مطرح شده

مشت‌هام رو محکم گره کردم

این دقیقاً همون چیزی بود که ازش می‌ترسیدم

ات هنوز نمی‌دونست وارد چه دنیایی شده...
و من حاضر نبودم اجازه بدم کسی از عشق من نسبت به اون، علیهش استفاده کنه

کوک: هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من بهش نزدیک نمی‌شه
فهمیدی؟

بادیگارد: بله قربان

تماس رو قطع کردم

ماشین جلوی خونه متوقف شد

از ماشین پیاده شدم، دکمه‌های کتم رو مرتب کردم و به سمت در رفتم

درست قبل از اینکه زنگ رو فشار بدم، در باز شد و
ات مقابلم ایستاد

با دیدنم لبخند شیرینی زد و گفت:
سلام عشقم!

نگاهش کردم

بعد از اون همه نگرانی تنها چیزی که دلم می‌خواست این بود که محکم بغلش کنم و مطمئن بشم حالش خوبه

اما قبل از اینکه حتی بتونم قدمی به سمتش بردارم صدای مردی از پشت سرش بلند شد

بابای ات: پس شما آقای جئون جونگ‌کوک هستید؟

نگاهم رو از ات گرفتم و به مردی دوختم که با اخم مقابلم ایستاده بود
ات با نگرانی به ما نگاه کرد.

و من همون لحظه فهمیدم...

این ملاقات قرار نیست به همین راحتی تموم بشه.

ادامه دارد.....

امیدوارم خوشتون بیاد......بای بای🫠✨️
دیدگاه ها (۶)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

........//برده ی زیبا//.......

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

چند پارتی جونگ کوک

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۷✦رستوران ویو ات ویوبا اعضا داشتیم شام میخوردیم که یهو ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط