### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطرات

### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطرات

هوا سنگین شده بود، انگار اکسیژنِ توی سیاه‌چال داشت ذره‌ذره از بین می‌رفت.
بین من، سایه‌ی پشیمان و هیولای تشنه‌ی خون، یه فاصله چند قدمی بود؛ فاصله‌ای که انگار با تیغِ تیزِ تقدیر جدا شده بود.

مشعل آبی وسط سالن، با نوری که مدام می‌لرزید، سایه‌های دیوارهای سنگی رو به رقص درآورده بود. شعله‌ها بوی فلز و خاکستر می‌دادن.

جیمینِ توی قفس، حالا دیگه از شدت خشم و هیجان، به دیواره‌ها ضربه می‌زد. صدای برخورد بدنش با آهن، مثل تیراندازی توی اون فضای بسته بود.
«بدو! قبل از اینکه اون رو متوقف کنه! کلید رو بردار و بکش توی قفل! من می‌خوام دوباره زندگی کنم! می‌خوام دوباره لمس بشم!»

اما سایه، با اون چشم‌های لرزان و نگاهِ پناهنده‌ای که به من داشت، زمزمه کرد:
«نرو... اگه اون رو بسوزونی، تمام خاطرات ما، تمام لحظه‌هایی که تو رو توی رویاهام دیدم، تمام اون‌هایی که تو فکر می‌کردی فقط خیال بود... همه‌شون دود میشن. ما دیگه وجود نخواهیم داشت. تو تنها می‌مونی... با یه دنیا که دیگه سایه‌ای از ما توش نیست.»

قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. یه لحظه به یاد تصویر جیمین افتادم؛ اون جیمینِ مهربون، اون لبخندی که توی کلیپ‌ها می‌دیدم و حالا... حالا این‌ها فقط بخشی از یه موجود دو تکه بودن که داشت سرنوشتش رو با من بازی می‌کرد.

دستم رفت سمت مشعل آبی. گرمای شعله‌ها پوستم رو می‌سوزوند.
و همزمان، سایه دستش رو آورد جلو، انگار می‌خواست جلوی من رو بگیره، اما نترسید که اگه لمسم کنه، من از ترسِ اون یکی، کلید رو بندازم...

یه صدای خنده‌ی شیطانی از اعماق سیاه‌چال بلند شد. نه از سمت قفس، نه از سمت سایه... بلکه انگار از خودِ دیوارهای عمارت!
«خیلی دیر شده! طلسم از قبل فعال شده!»

یه لرزش شدید، کل عمارت رو تکون داد. سقف شروع کرد به ریختن. سنگ‌های بزرگ مثل بمب به سمت ما می‌اومدن. در عین حال، زنجیرهای جیمینِ توی قفس شروع کردن به درخشیدن با یه نورِ قرمزِ وحشتناک.

سایه فریاد زد: «الان وقت انتخاب نیست! یا باید الان کلید رو بسوزونی، یا باید با اون هیولا معامله کنی تا بتونه از زیر این آوار نجاتت بده!»

من بین دو تا مرگ ایستاده بودم:
۱. مرگِ جیمین (و از بین رفتن تمام خاطرات و وجودش) برای رسیدن به آزادی.
۲. یا اتحاد با هیولا برای زنده موندن، که یعنی پذیرفتنِ ابدیِ تاریکی!

دستم به سمت مشعل رفت... اما همزمان، یه چیز دیگه رو حس کردم. چیزی که توی جیبم بود، علاوه بر کلید، یه چیز دیگه هم بود که تا الان متوجهش نشده بودم... یه نامه قدیمی که توی اون عمارت پیدا کرده بودم!

***

**ادامه دارد...**
*(این نامه چیه؟!؟! و انتخاب نهایی چیه؟ مرگ یا تاریکی؟ پارت بعد سرنوشت‌ساز‌ترین پارت داستانه! حتماً حمایت کنین که زودتر بیاد! 👇🔥)*
دیدگاه ها (۵)

### 🕯️ پارت هشتم: آینه‌ی دو تکهپاهام قفل شد. نفسم توی سینه ی...

### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانتسرمای کلید برنزی کف دستم حس ...

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکهسقوط... فقط باد سرد بود و سی...

پارت ۵۹

ادامه پارت ۱۶

ادامه پارت ۵

پارت ۵۸

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۹: تولدِ یک هیولاتویِ اون اتاقِ تا...

پارت ⁸«حقته!»این کلمه رو با تمامِ خشم و نفرتم توی صورتش پرت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط