(⁠˙⁠❥⁠˙⁠) معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠) معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)
(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)پارت ۴(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)

ات : هنوز تو مزایده گذاشته شده ... تند تر به آنی نگاه کرد و گفت
ات: خب چی شد پسره قبول کرد ؟ که منو ببینه
آنی پلک زد و با لبخند به دوستش خیره شد
آنی : چند دقیقه پیش اینجا بود وقتی از داداشم شنید شخصا خودش اینجا اومد و قبول کرد تا ترو ببینه
دخترک برای لحظه ای ذوق زده به دوستش خیره شد
ات: واقعا .. ممنون آنی
آنی نگاهی به ناخونش انداخت و از نظرش لاک زدن آن ها زیبا بودن
آنی : خواهش میکنم
دخترک کلافه به صندلی تکیه داد سپس کمی از آب خنک را خورد ..
ات: تو این چند مدت این اولین اتفاق خوبی بود که برام افتاد خوب نمیشه گفت که این کاره بدیه باید مثل بازیگران نقش بازی کنم .. ذهنش مثل برق گذشت و تند تر گفت
ات: توش رابطه از این چیزا که نیست نه
آنی شانه ای بالا انداخت
آنی : من نمی‌دونم خوده پسره گفت که امشب بری رستوران ای که ادرسو بهم داد
دخترک نفسی کشید سپس به آنی نگاه کرد
ات: من چطوری با این حالتم برم حتما قبولم نمیکنه
آنی با مغرور ای بلند شد سپس با قدم های آهسته سمت دوسش رفت بلافاصله پشت اش ایستاد چشم هایش را ریز نمود و آروم گفت
آنی : درسته ... این لباس های مادربزرگی این موهای مشکی ساده
دستش را بردیمت موهای ات بلافاصله رهاش کرد
آنی : باید خوب بهت برسم .. آره ..
دخترک گیج نگاهش کرد بلافاصله آنی چشمکی زد و کیف پالتویی به رنگ لباس را برداشت
آنی : بریم خونه من خودم اماده ‌ت میکنم
دخترک با لبخند و لحن مهربانی گفت
ات: ممنون آنی بهترین دوستم
سپس بلند شد آنی تند کنارش ایستاد و بازو دخترک را به دستش گرفت ..
آنی : هی صبر کن لنگه گوشوارت نیست که
دخترک تند دست سمت گوشش برد و با نبودش مواجه شد
ات: چی کجا گمش کردم .. خدا
آنی خندید و با قدم های راهی شد دخترک همچنان کلافه و با نگرانی هر گوشه ای از راه رو را نگاه میکرد تند تند نگاه میکرد تا بلکه آن گوشواره های نه چندان قیمتی را پیاده کند ..
ات: یعنی وی پس کجاست
آنی : حتما رو اون مبل افتاده
دخترک تند سمت مبل هجوم برد بالا پایینش را نگاه کرد ولی نیافت
ات: نه نیست اون گوشواره مادرم بود چطور گمش کردم خدا .. چطور
آنی : بیخیالش بابا مهم نیست بریم ..
ولی هنوز که هنوز هم بود دخترک دلش می‌لرزید چون گوشواره مادرش را گم کرده بود ...
دیدگاه ها (۳)

رمان تهکوک

آغوش عشق در کنار مافیابعد از رفتن دکتر نگاهش و بهم داد و نفس...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جیمین لبخند کوچیکی زد و به چشمای دو...

چند پارتی درخواستی

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سردسالنِ ق...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

🖤 مافیای منقسمت دوازدهم | اولین نشانهات پشت سر جونگکوک ایستا...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت چهاردهم 𓆪جیمین چند ثانیه به پیام خیره ...

ات و کای بعد از چند سال، بالاخره دوباره روبه‌روی مامانشان در...

پارت دوم | یک سقف، دو دشمندرِ عمارت با صدای بلندی پشت سرشان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط