رمان تهکوک

گروگانگیر من 🖤
پارت ۴
my hostage 🖤
p4

ات، قوری رو، گرفت و برای جونگکوک، چای ریخت.

جونگکوک، با اون حالِ لمیده‌رویِ مبل، نگاهی به تهیونگ، انداخت — و با یه پوزخندِ سرد، بلند شد.

رفت، کنارِ تهیونگ — و دستش رو، گذاشت، روی شونه‌اش — و با یه زمزمه، که فقط تهیونگ، شنید، گفت:

«...مبارکه... سلیقه‌ات، خوبه...»

و بعد، بدونِ اینکه، به عقب، نگاه کنه، از عمارت، خارج شد.

تهیونگ، با یه نگاهِ زیرِچشمی، به ات، خیره شد — و بدونِ کلمه، رفت، سمتِ اتاق.

ات، کنارِ رز، ایستاد و با لحنی اروم، گفت:

*...اینا، کیه؟... تهیونگ، چرا، اینجوری، کرد؟...
و بند لباسش رو دور انگشتاش میپیچوند

رز، با یه نگاهِ نگران، به درِ بسته، خیره شد و با صدایی که، به سختی، بیرون می‌اومد، گفت:

&...می‌گه، دوستشه... ولی...

ناگهان، صدایِ قدم، از پله‌ها، اومد، و رز سریع اشاره کرد:

&...سسس... داره، میاد...

تهیونگ، با یه تیشرت، و شلوارکِ مشکی، اومد پایین — و بدونِ اینکه، به هیچ‌کس، نگاه کنه، روی مبل، نشست
و روزنامه رو، برداشت.

هیچ‌کس، جرأتِ حرف زدن، نداشت...

عصر، توی ماشین:

تهیونگ، توی پارکینگ، ماشین رو، پارک کرد و گوشیش، روشن شد.

💬
-باید بگم... ات، خیلی، خوشگله...

تهیونگ، با نگاهِ سرد، به صفحه‌ی گوشی، خیره شد
و با یه «دهنت رو ببند»، گوشی رو، پرت کرد، کنار.

جونگکوک، عاشقِ ات، شده بود .... ولی تهیونگ، زودتر...

اون شب:

تهیونگ، با حالِ بد، برگشت خونه.

انگار، به ات، احتیاج داشت...

وارد که شد، خدمتکارها، مشغولِ گردگیری، بودن
و رز، داشت، شام رو، آماده می‌کرد.

ات، نبود.

تهیونگ، از پله‌ها، بالا رفت
و درِ اتاقِ ات رو، باز کرد.

صدایِ آب، از حموم، می‌اومد.

تهیونگ، به سمتِ درِ حموم، رفت
و...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان تهکوک

رمان تهکوک

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط