ات و کای بعد از چند سال، بالاخره دوباره روبهروی مامانشان
ات و کای بعد از چند سال، بالاخره دوباره روبهروی مامانشان در یک کافه نشسته بودند.
مامان با لبخند به هر دویشان نگاه میکرد.
باورم نمیشه بالاخره دوباره میبینمتون...
ات هم لبخند کوچکی زد.
+ منم دلم برات تنگ شده بود مامان.
کای گفت:خب حالا که احساسات قشنگ رد و بدل شد، قهوهمون رو بخوریم؟ 😂
مامان خندید.:کای تو اصلاً عوض نشدی.
چند دقیقهای دربارهی گذشته و اتفاقات این سالها حرف زدند تا اینکه مامان ناگهان جدی شد.
ات... یه موضوع مهم باهات دارم.
لبخند ات محو شد.
+چی شده؟
مامان کمی مکث کرد.: تو باید با یه نفر ازدواج کنی.
ات و کای همزمان به هم نگاه کردند.
+چی؟! 😐
کای سریع سرش را پایین انداخت تا خندهاش نگیرد.
+مامان... چی داری میگی؟
مامان :اسمش لی جونهیه. خانوادهش رو میشناسیم. پسر خوبیه و...
ات حرفش را قطع کرد: نه.
مامان: هنوز توضیحم تموم نشده!
+ لازم نیست. جوابم نهـه. 😂
کای این بار نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
ات با اخم نگاهش کرد.
+ کای! تو هم نخند!
کای سریع جدی شد.:ببخشید. 😐
مامان با تعجب پرسید: چرا نمیخوای؟
ات که از سؤالپیچ شدن بدش میآمد، عصبی گفت:
+چون نمیخوام! من خودم باید برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.
مامان چند لحظه ساکت ماند.: یعنی کسی توی زندگیت هست؟
ات یک لحظه خشکش زد.
کای فوراً به ات نگاه کرد.( بچه ها کای میدونه که ات و تهیونگ باهمن)
+آره... من قرار میذارم.
مامان:با کی؟
ات کلافه شد.
+مامان، لطفاً دیگه سؤال نپرس!
مامان:من فقط میخوام بدونم...
+من نمیخوام کسی رو که خودم انتخاب کردم، فقط به خاطر تصمیم بقیه از دست بدم!
مامان با نگرانی نگاهش کرد.: ات...
ات از جایش بلند شد.
+ من دیگه باید برم.
کای هم بلند شد.:ات، صبر کن...
ات کیفش را برداشت.
+کای، بریم.
کای به مادرشان نگاه کرد و بعد دنبال ات راه افتاد.
---
چند ساعت بعد...
در خانه باز شد.
ات با اخم وارد شد و کیفش را روی مبل انداخت.
+ آخخخخ... 😑
روی مبل، تقریباً همه نشسته بودند.
تهیونگ، جیمین، جونگکوک، جین، نامجون، شوگا و جیهوپ...
و دخترها هم کنارشان بودند.
تینا با تعجب به ات نگاه کرد.
تینا:چی شده؟ 😐
نینا : چرا قیافت این شکلیه؟ 😂
ات جواب نداد.
فقط کفشهایش را درآورد و روی مبل نشست.
— ات... اتفاقی افتاده؟
+ مامانم.
همه ساکت شدند.
جین :مامانت؟! بالاخره دیدیش؟!
+ آره.
جین لبخند زد.
جین:خب پس چرا عصبانیای؟ 😐
ات به پشتی مبل تکیه داد.
+ چون گفت باید با یکی ازدواج کنم!
همه:چییییی؟! 😳
جیمین تقریباً از جایش پرید.
& ازدواج؟!
تینا :همینطوری؟!( تعجب)
+ آره! اسمشم لی جونهیه!
! صبر کن... یعنی حتی انتخابت هم نکردی؟!
+ دقیقاً!
شوگا خیلی خونسرد : خب... حداقل اسمش رو میدونیم.
ات برگشت سمتش.
+شوگا! 😑
شوگا شانه بالا انداخت : چی؟ اطلاعاته دیگه. 😂
همه خندیدند، ولی تهیونگ هنوز ساکت بود.
فقط با دقت به ات نگاه میکرد.
ات بالاخره متوجه نگاهش شد.
چند ثانیه نگاهشان به هم افتاد.
+ من به مامانم گفتم نمیخوام کسی برای زندگی من تصمیم بگیره.
— کار درستی کردی.
کای که تازه وارد خانه شده بود، حرفش را شنید
کای :البته مامان هنوز کوتاه نیومده.
همه دوباره برگشتند سمت کای.
جین: یعنی چی «کوتاه نیومده»؟! 😐
کای لبخند مرموزی زد.
یعنی این تازه اولشه.
+ کای! 😑
کای: چی؟ حقیقت رو گفتم! 😂
همه با نگرانی به هم نگاه کردند.
&احساس میکنم این داستان قراره خیلی دردسرساز بشه...
و ات فقط سرش را روی مبل گذاشت.
+ دقیقاً... 😑🎀
بای بای تا پارت بعدی 🎀
شرط ها 12 تا لایک ❤
کامنت برای نظر یادت نره
5 بازنشر
مامان با لبخند به هر دویشان نگاه میکرد.
باورم نمیشه بالاخره دوباره میبینمتون...
ات هم لبخند کوچکی زد.
+ منم دلم برات تنگ شده بود مامان.
کای گفت:خب حالا که احساسات قشنگ رد و بدل شد، قهوهمون رو بخوریم؟ 😂
مامان خندید.:کای تو اصلاً عوض نشدی.
چند دقیقهای دربارهی گذشته و اتفاقات این سالها حرف زدند تا اینکه مامان ناگهان جدی شد.
ات... یه موضوع مهم باهات دارم.
لبخند ات محو شد.
+چی شده؟
مامان کمی مکث کرد.: تو باید با یه نفر ازدواج کنی.
ات و کای همزمان به هم نگاه کردند.
+چی؟! 😐
کای سریع سرش را پایین انداخت تا خندهاش نگیرد.
+مامان... چی داری میگی؟
مامان :اسمش لی جونهیه. خانوادهش رو میشناسیم. پسر خوبیه و...
ات حرفش را قطع کرد: نه.
مامان: هنوز توضیحم تموم نشده!
+ لازم نیست. جوابم نهـه. 😂
کای این بار نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
ات با اخم نگاهش کرد.
+ کای! تو هم نخند!
کای سریع جدی شد.:ببخشید. 😐
مامان با تعجب پرسید: چرا نمیخوای؟
ات که از سؤالپیچ شدن بدش میآمد، عصبی گفت:
+چون نمیخوام! من خودم باید برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.
مامان چند لحظه ساکت ماند.: یعنی کسی توی زندگیت هست؟
ات یک لحظه خشکش زد.
کای فوراً به ات نگاه کرد.( بچه ها کای میدونه که ات و تهیونگ باهمن)
+آره... من قرار میذارم.
مامان:با کی؟
ات کلافه شد.
+مامان، لطفاً دیگه سؤال نپرس!
مامان:من فقط میخوام بدونم...
+من نمیخوام کسی رو که خودم انتخاب کردم، فقط به خاطر تصمیم بقیه از دست بدم!
مامان با نگرانی نگاهش کرد.: ات...
ات از جایش بلند شد.
+ من دیگه باید برم.
کای هم بلند شد.:ات، صبر کن...
ات کیفش را برداشت.
+کای، بریم.
کای به مادرشان نگاه کرد و بعد دنبال ات راه افتاد.
---
چند ساعت بعد...
در خانه باز شد.
ات با اخم وارد شد و کیفش را روی مبل انداخت.
+ آخخخخ... 😑
روی مبل، تقریباً همه نشسته بودند.
تهیونگ، جیمین، جونگکوک، جین، نامجون، شوگا و جیهوپ...
و دخترها هم کنارشان بودند.
تینا با تعجب به ات نگاه کرد.
تینا:چی شده؟ 😐
نینا : چرا قیافت این شکلیه؟ 😂
ات جواب نداد.
فقط کفشهایش را درآورد و روی مبل نشست.
— ات... اتفاقی افتاده؟
+ مامانم.
همه ساکت شدند.
جین :مامانت؟! بالاخره دیدیش؟!
+ آره.
جین لبخند زد.
جین:خب پس چرا عصبانیای؟ 😐
ات به پشتی مبل تکیه داد.
+ چون گفت باید با یکی ازدواج کنم!
همه:چییییی؟! 😳
جیمین تقریباً از جایش پرید.
& ازدواج؟!
تینا :همینطوری؟!( تعجب)
+ آره! اسمشم لی جونهیه!
! صبر کن... یعنی حتی انتخابت هم نکردی؟!
+ دقیقاً!
شوگا خیلی خونسرد : خب... حداقل اسمش رو میدونیم.
ات برگشت سمتش.
+شوگا! 😑
شوگا شانه بالا انداخت : چی؟ اطلاعاته دیگه. 😂
همه خندیدند، ولی تهیونگ هنوز ساکت بود.
فقط با دقت به ات نگاه میکرد.
ات بالاخره متوجه نگاهش شد.
چند ثانیه نگاهشان به هم افتاد.
+ من به مامانم گفتم نمیخوام کسی برای زندگی من تصمیم بگیره.
— کار درستی کردی.
کای که تازه وارد خانه شده بود، حرفش را شنید
کای :البته مامان هنوز کوتاه نیومده.
همه دوباره برگشتند سمت کای.
جین: یعنی چی «کوتاه نیومده»؟! 😐
کای لبخند مرموزی زد.
یعنی این تازه اولشه.
+ کای! 😑
کای: چی؟ حقیقت رو گفتم! 😂
همه با نگرانی به هم نگاه کردند.
&احساس میکنم این داستان قراره خیلی دردسرساز بشه...
و ات فقط سرش را روی مبل گذاشت.
+ دقیقاً... 😑🎀
بای بای تا پارت بعدی 🎀
شرط ها 12 تا لایک ❤
کامنت برای نظر یادت نره
5 بازنشر
- ۲۴۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط