Iove and the moon
Iove and the moon
Part25
یونا: کوک میگم اگه یه روز بفهمی یه نفر داره تحدیدم میکنه چی کار میکنی
کوک: بدبختش میکنم یه کاری میکنم که آرزوی مرگ کنه
برای چی پرسیدی
یونا: همین جوری
کوک: چقدر مو هات نرمه داره بهت حسودیم میشه
یونا: حسودی؟ مگه خودت نمیگی همه چیز من مال توعه پس یعنی مو هام هم مال توعه
کوک: خب پس پرنسس عاقل من بریم پایین که صبحانه دیگه یخ کرد
یونا: نمی خوام خودم بیام بغلم کن
کوک از خداش بود♢
کوک: چشم پرنسس
به طبقه پایین رفتم و صبحانه خوردیم
کوک: من یه چند تا کار کوچک دارم انجام بدم بریم بیرون
بعد از یه که کوک برای کار به اتاق کار رفته بود حوصله یونا سر رفت و به سمت اتاقش رفت
تق تق(صدای در زدن 😂)
یونا: میشه بیام تو
کوک: اره بیا
یونا : من همینجا میشینم کاری بهت ندارم
کوک: باشه
ویو کوک
وای پسر این امد اینجا کل حواسم الان روی اونه چجوری روی کار تمرکز کنم
چقدر چشماش بامزه من رو یاد جوجه میندازه
یونا: کوک چرا داری بلند بلند حرف میزنی می خوای من برم
کوک: نه بشبن من گو*ه بخورم تورو از اتاق بندارم بیرون
یونا: باشه می خوای کمکت میکنم
کوک: باشه صندلی نیار بیا رو پای خودم بشین اون جوری بیشتر جذبت میشم
یونا: باشه فقط اذیت نشی
کوک: دیشب که اذیت نشدم بیشتر حال کردم
یونا: خب برای بخش طراحیه
3ساعت بعد...
یونا: خب بالاخره تمام شد بریم بیرون پاهات خواب نرفت
کوک: باشه بریم نه برعکس جـون گرفت
یونا: خب پس من میرم اماده میشم
کوک: فقط لباس کوتاه نپوشی
بوسش کردم و رفتم
یونا: خب من امدم
محو زیبایم شده یه چند دقیقه به من نگاه کرد و دستم را گرفت بیا بریم
یونا: خوبه حالا یه لباس معمولی پوشیدم آنقدر محو شدی برای مهمونی لباس چی بپوشم چقدر انگاه کنی
کوک: دست خودم نیست تو انقدر خوشگلی که میترسم به کسی نشونت بدم
یونا: باشه پس دستم محکم تر بگیر وقتی قیرتی میشی
کوک: باشه
در حال قدم زدن در بازار بودیم و چند تا لباس خریدم
کوک: بده من دستت خسته میشه
یونا: باشه عشقم
بعد از ساعت ها خرید کردن و ول خرجی به خانه برگشیم
اسلاید دوم استایل یونا ★٭
#عشق_وماه
Part25
یونا: کوک میگم اگه یه روز بفهمی یه نفر داره تحدیدم میکنه چی کار میکنی
کوک: بدبختش میکنم یه کاری میکنم که آرزوی مرگ کنه
برای چی پرسیدی
یونا: همین جوری
کوک: چقدر مو هات نرمه داره بهت حسودیم میشه
یونا: حسودی؟ مگه خودت نمیگی همه چیز من مال توعه پس یعنی مو هام هم مال توعه
کوک: خب پس پرنسس عاقل من بریم پایین که صبحانه دیگه یخ کرد
یونا: نمی خوام خودم بیام بغلم کن
کوک از خداش بود♢
کوک: چشم پرنسس
به طبقه پایین رفتم و صبحانه خوردیم
کوک: من یه چند تا کار کوچک دارم انجام بدم بریم بیرون
بعد از یه که کوک برای کار به اتاق کار رفته بود حوصله یونا سر رفت و به سمت اتاقش رفت
تق تق(صدای در زدن 😂)
یونا: میشه بیام تو
کوک: اره بیا
یونا : من همینجا میشینم کاری بهت ندارم
کوک: باشه
ویو کوک
وای پسر این امد اینجا کل حواسم الان روی اونه چجوری روی کار تمرکز کنم
چقدر چشماش بامزه من رو یاد جوجه میندازه
یونا: کوک چرا داری بلند بلند حرف میزنی می خوای من برم
کوک: نه بشبن من گو*ه بخورم تورو از اتاق بندارم بیرون
یونا: باشه می خوای کمکت میکنم
کوک: باشه صندلی نیار بیا رو پای خودم بشین اون جوری بیشتر جذبت میشم
یونا: باشه فقط اذیت نشی
کوک: دیشب که اذیت نشدم بیشتر حال کردم
یونا: خب برای بخش طراحیه
3ساعت بعد...
یونا: خب بالاخره تمام شد بریم بیرون پاهات خواب نرفت
کوک: باشه بریم نه برعکس جـون گرفت
یونا: خب پس من میرم اماده میشم
کوک: فقط لباس کوتاه نپوشی
بوسش کردم و رفتم
یونا: خب من امدم
محو زیبایم شده یه چند دقیقه به من نگاه کرد و دستم را گرفت بیا بریم
یونا: خوبه حالا یه لباس معمولی پوشیدم آنقدر محو شدی برای مهمونی لباس چی بپوشم چقدر انگاه کنی
کوک: دست خودم نیست تو انقدر خوشگلی که میترسم به کسی نشونت بدم
یونا: باشه پس دستم محکم تر بگیر وقتی قیرتی میشی
کوک: باشه
در حال قدم زدن در بازار بودیم و چند تا لباس خریدم
کوک: بده من دستت خسته میشه
یونا: باشه عشقم
بعد از ساعت ها خرید کردن و ول خرجی به خانه برگشیم
اسلاید دوم استایل یونا ★٭
#عشق_وماه
- ۱.۲k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط