Iove and the moon

Iove and the moon
Part18

ویو یونا

صبح با درد شدیدی از خواب بیدارشدم
من تو بغل کوک بودم
به ارامی بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتم تا صبحانه درست کنم
تقریبا آخرش بود که مردی با چشمانی خوابلو

کوک: تو هنوز خب نشدی بشین من بقیه کار ها را انجام میدم
یونا: ام.. ام... باشه

روی نشستم پیامگی برام امد
اون فرد ناشناس بود
پیام: هی یونا ترسیدی نترس دختر تازه اول کاره می خوام مثل خون گریه کنی تا دیدار بعد بای

از ترس رنگم پریده
یعنی می خواد با من چی کار یعنی به کوک یا تهیونگ بگم یا به رومی به تهیونگ کوک نگم باید به رومی بگم نه نمی تونم

کوک: هی یونا یونا از کوک به یـــونــــا صــدام داری

یونا: ه.. ا ـــــــــــــــــــــ داشتم فکر می کردم چیزی شده

کوک: بیا بریم صبحانه بخوریم.

در حال صبحانه خوردن بودم که کوک با لحن جدی گفت

کوک: اتفاقی افتاده اخه رنگ پریده این باره دومه که داره این جوری میشه بهم بگو

یونا: چیزی نشده فقط دیشب یه خواب بده دیدم و وقتی صدام کردی ترسیدم همین

کوک: مطمئن باشم

یونا: اهوم

کوک: من دیگه دارم میرم شرکت کاری نداری

یونا: نه برو خداحافظ

کوک: باشه خداحافظ عشقم

ویو کوک

به شرکت رسیدم
آقای پارک جستجو کن ببین اخرین اتفاقی برای یونا افتاده

جیمین: چشم
فقط قربان جلسه تا 10 دقیقه دیگه شروع میشه

کوک: پس من رفتم ها راستی امشب یا تهیونگ و رومی یونا داریم میریم بیرون تو هم بیا جیمین

جیمین: باشه ساعت چند

کوک: ساعت 8 رستوران چنگ اوکی

جیمین: باشه میام پس

#عشق_وماه
دیدگاه ها (۰)

Iove and the moonPart17با کلی خجالت پابه فرار گذاشتم وای ای...

Iove and the moonPart16ویو کوک الان چون زنمه باید به حرفش گ...

Iove and the moonPart15وارد خونه که شدیم به سمت اتاق رفتم ...

Iove and the moonPart7به خانه او رفتم همه چه مشکلی و تاریک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط