قصه از اونجایی شروع شد که وقتی قلبمون شکست لبهامونو با سک

قصه از اونجایی شروع شد که وقتی قلبمون شکست لبهامونو با سکوت دوختیم که مبادا آدمهارو از دست بدیم...
اما همین جای دنیا ، زندگی پرپر شد!
دیگه هیچ آیینه‌ای آدمشو نشناخت
آدمهارو آروم آروم عادت دادیم به زخمی کردنمون و گفتیم می‌گذره ، بزرگ می‌شیم یادمون میره...
نمیدونم کجا می‌فهمیم اینو که زمان زخمهامونو عمیق میکنه اما پاک نه...
نمیدونم چرا همه‌ آدمهامون وقتی خودشون دلشون لک زده برای حال خوب و خوشیهای یواشکی ، انقدر دست به زخم زدنشون معرکه‌ست؟!
داشتم برای آینه می‌گفتم که ما با هرکی خوب بودیم
تهش ، دوست داشتنمون واسش زهر شد
کم کم دستهاش سرد شد
نگاهش یخ شد
حرفهاش بوی مرگ گرفت
رفتن واسش راحت شد
جوری عادت کرد به نبودن که انگار از اول نبوده...
چجوری ما نتونستیم بلد بشیم این سرد شدنو؟
از کدوم طرف زمین گرم میشن‌؟ ما هم بریم همون طرف...
قلبمون که یک عمره قندیل بسته از رفتن ، آدما‌رو گرم کنیم!
پاشو رفیق!
پاشو بریم....
اینجا آدمهاش وقتی بفهمن داری به نگاهشون دست و دلتو می‌بندی ، آروم آروم پا پس میکشن!
ای ‌کاش همون وقتها که قلبمون شکست ، لبهامونو نمی‌دوختیم!
درد داشت از دست دادنشون اون موقع میدونم
اما.....
درد این رفتن کجا و اون رفتن کجا...؟!!!

پریسا_خان‌بیگی

خیلی دلــ❤ ️ــم گرفته ببخشید که کم هستم😔
هر کدوم از دوستان هم خواستن میتونن آنفالو کنن🌹 🌹

🍁 شــنبه 18 آبــان 98🍁
دیدگاه ها (۱.۰k)

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

پارت ۳

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

شکوفه های گیلاس🌸 پارت اول🌸اسم:اوسامو دازای. سن :۱۰ ظهر بو...

چند پارتی (درخواستی)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

سناریو ریندو

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗چند روز بعد...جیمین و مانیا بیشتر از قب...

پشت نگاه سردت ...🎀🦋 پارت 21 — ویو آت 🦋🎀تمام کلاس، ذهنم درگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط