پارت ۸
پارت ۸
چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.
اون روز بعد از کلاس، مثل همیشه من و نیلسو توی کتابخونه نشسته بودیم و روی پروژه کار میکردیم.
نیلسو داشت مینوشت و هر چند دقیقه یهبار موهاش رو کنار میزد.
جونگکوک چند لحظه بیاختیار نگاهش کرد.
خودش هم نمیدونست چرا این روزها بیشتر از قبل حواسش به جزئیات نیلسو جمع میشد.
خندهاش...
طرز حرف زدنش...
حتی وقتی عصبانی میشد و اخم میکرد.
نیلسو یهو سرش رو بلند کرد.
نیلسو: چرا نگام میکنی؟
جونگکوک یه کم جا خورد.
کوک: من؟ نه... داشتم به پروژه نگاه میکردم.
نیلسو به برگه نگاه کرد و بعد دوباره بهش خیره شد.
نیلسو: پروژه اون طرفه، جونگکوک.
کوک چند ثانیه ساکت موند.
کوک: خب... حواسم نبود.
نیلسو یه لبخند کوچیک زد.
نیلسو: چند وقته خیلی حواست پرته.
کوک: شاید چون کنار توام.
همین که جمله از دهنش بیرون اومد، خودش فهمید چی گفته.
هر دو چند ثانیه ساکت موندن.
نیلسو نگاهش رو پایین انداخت.
نیلسو: یعنی چی؟
کوک: هیچی... منظورم این نبود.
ولی خودش میدونست این بار واقعاً «هیچی» نبود.
---
بعد از اینکه کارشون تموم شد، از کتابخونه بیرون اومدن.
هوا یه کم سرد بود.
نیلسو دستهاش رو توی آستینهاش فرو برد.
کوک متوجه شد و بدون اینکه چیزی بگه، قدمهاش رو آرومتر کرد تا کنار نیلسو راه بره.
نیلسو: چرا وایسادی؟
کوک: چون تو آروم راه میری.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: میتونستی بری.
کوک: میدونم.
نیلسو چند لحظه بهش نگاه کرد.
نیلسو: پس چرا نرفتی؟
جونگکوک جوابی نداد.
خودش هم جوابش رو نمیدونست.
یا شاید میدونست، ولی نمیخواست قبولش کنه.
---
اون شب، وقتی نیلسو به خونه رسید، گوشیاش رو برداشت.
یه پیام جدید از جونگکوک داشت.
«رسیدی؟»
نیلسو چند لحظه به صفحه خیره موند.
یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
نوشت:
«آره، تو؟»
چند ثانیه بعد جواب اومد.
«منم رسیدم.»
نیلسو گوشی رو کنار گذاشت، ولی چند لحظه بعد دوباره برداشتش.
چرا منتظر پیامش بود؟
چرا وقتی اسم جونگکوک روی صفحه ظاهر میشد، ناخودآگاه لبخند میزد؟
و چرا امروز وقتی بهش نگاه میکرد، قلبش یه جور دیگه از همیشه رفتار میکرد؟
نیلسو آروم زیر لب گفت:
«نکنه...؟»
ولی سریع سرش رو تکون داد.
«نه... امکان نداره.»
---
اون طرف، جونگکوک هم روی تختش نشسته بود و به صفحه گوشی نگاه میکرد.
آخرین پیام نیلسو هنوز باز بود.
با خودش فکر کرد:
«چرا اینقدر برام مهم شده؟»
همیشه آدمهای زیادی دور و برش بودن.
ولی هیچکدوم باعث نمیشدن منتظر دیدنشون توی روز بعد باشه.
هیچکدوم باعث نمیشدن یه پیام ساده اینطوری حالش رو خوب کنه.
جونگکوک گوشی رو کنار گذاشت و یه لبخند محو زد.
شاید برای اولین بار داشت میفهمید چیزی که بین اون و نیلسو شکل گرفته، دیگه فقط یه دوستی معمولی نیست.
ولی هنوز هیچکدوم جرئت نداشتن اسم این احساس رو به زبون بیارن.
شرط
لایک ۳۰
بازنشر ۱۰
چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.
اون روز بعد از کلاس، مثل همیشه من و نیلسو توی کتابخونه نشسته بودیم و روی پروژه کار میکردیم.
نیلسو داشت مینوشت و هر چند دقیقه یهبار موهاش رو کنار میزد.
جونگکوک چند لحظه بیاختیار نگاهش کرد.
خودش هم نمیدونست چرا این روزها بیشتر از قبل حواسش به جزئیات نیلسو جمع میشد.
خندهاش...
طرز حرف زدنش...
حتی وقتی عصبانی میشد و اخم میکرد.
نیلسو یهو سرش رو بلند کرد.
نیلسو: چرا نگام میکنی؟
جونگکوک یه کم جا خورد.
کوک: من؟ نه... داشتم به پروژه نگاه میکردم.
نیلسو به برگه نگاه کرد و بعد دوباره بهش خیره شد.
نیلسو: پروژه اون طرفه، جونگکوک.
کوک چند ثانیه ساکت موند.
کوک: خب... حواسم نبود.
نیلسو یه لبخند کوچیک زد.
نیلسو: چند وقته خیلی حواست پرته.
کوک: شاید چون کنار توام.
همین که جمله از دهنش بیرون اومد، خودش فهمید چی گفته.
هر دو چند ثانیه ساکت موندن.
نیلسو نگاهش رو پایین انداخت.
نیلسو: یعنی چی؟
کوک: هیچی... منظورم این نبود.
ولی خودش میدونست این بار واقعاً «هیچی» نبود.
---
بعد از اینکه کارشون تموم شد، از کتابخونه بیرون اومدن.
هوا یه کم سرد بود.
نیلسو دستهاش رو توی آستینهاش فرو برد.
کوک متوجه شد و بدون اینکه چیزی بگه، قدمهاش رو آرومتر کرد تا کنار نیلسو راه بره.
نیلسو: چرا وایسادی؟
کوک: چون تو آروم راه میری.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: میتونستی بری.
کوک: میدونم.
نیلسو چند لحظه بهش نگاه کرد.
نیلسو: پس چرا نرفتی؟
جونگکوک جوابی نداد.
خودش هم جوابش رو نمیدونست.
یا شاید میدونست، ولی نمیخواست قبولش کنه.
---
اون شب، وقتی نیلسو به خونه رسید، گوشیاش رو برداشت.
یه پیام جدید از جونگکوک داشت.
«رسیدی؟»
نیلسو چند لحظه به صفحه خیره موند.
یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
نوشت:
«آره، تو؟»
چند ثانیه بعد جواب اومد.
«منم رسیدم.»
نیلسو گوشی رو کنار گذاشت، ولی چند لحظه بعد دوباره برداشتش.
چرا منتظر پیامش بود؟
چرا وقتی اسم جونگکوک روی صفحه ظاهر میشد، ناخودآگاه لبخند میزد؟
و چرا امروز وقتی بهش نگاه میکرد، قلبش یه جور دیگه از همیشه رفتار میکرد؟
نیلسو آروم زیر لب گفت:
«نکنه...؟»
ولی سریع سرش رو تکون داد.
«نه... امکان نداره.»
---
اون طرف، جونگکوک هم روی تختش نشسته بود و به صفحه گوشی نگاه میکرد.
آخرین پیام نیلسو هنوز باز بود.
با خودش فکر کرد:
«چرا اینقدر برام مهم شده؟»
همیشه آدمهای زیادی دور و برش بودن.
ولی هیچکدوم باعث نمیشدن منتظر دیدنشون توی روز بعد باشه.
هیچکدوم باعث نمیشدن یه پیام ساده اینطوری حالش رو خوب کنه.
جونگکوک گوشی رو کنار گذاشت و یه لبخند محو زد.
شاید برای اولین بار داشت میفهمید چیزی که بین اون و نیلسو شکل گرفته، دیگه فقط یه دوستی معمولی نیست.
ولی هنوز هیچکدوم جرئت نداشتن اسم این احساس رو به زبون بیارن.
شرط
لایک ۳۰
بازنشر ۱۰
- ۲۳۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط