💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمید

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمید
تهیونگ هنوز با همان لبخند شیطنت‌آمیز کنار میز ایستاده بود.
— ا/ت، بیا دیگه!
ا/ت برگشت سمت جانگکوک.
— من میرم پیش بقیه.
جانگکوک فقط سر تکان داد.
— باشه.
ا/ت رفت و کنار تهیونگ نشست.
چند دقیقه بعد، تهیونگ خم شد و آرام گفت:
— یه چیزی بپرسم؟
— چی؟
— جانگکوک همیشه این‌طوریه؟
ا/ت خندید.
— چه‌طوری؟
تهیونگ با چشم به جانگکوک اشاره کرد.
— از وقتی تو اومدی، هر سی ثانیه یه بار نگاهت می‌کنه.
ا/ت برگشت.
واقعاً جانگکوک از آن طرف میز نگاهش می‌کرد.
اما همین که نگاهشان به هم افتاد، سریع رویش را برگرداند.
ا/ت لبخند زد.
تهیونگ خندید.
— خب، دیگه مطمئن شدم.
— از چی؟
— هیچی! خودت کم‌کم می‌فهمی.
کمی بعد، تهیونگ عمداً از کنار جانگکوک رد شد.
— داداش، یه نصیحت دوستانه.
جانگکوک نگاهش کرد.
— چی؟
— اگه چیزی اذیتت می‌کنه، به جای اخم کردن بگو.
جانگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
— ا/ت با من راحت و صمیمیه چون من دوستشم. این دلیل نمی‌شه تو ازش ناراحت بشی.
جانگکوک آه کشید.
— می‌دونم.
تهیونگ لبخند زد.
— پس به خودش بگو چرا ناراحتی.
جانگکوک به ا/ت نگاه کرد.
این بار نگاهش فرق داشت.
انگار بالاخره تصمیمش را گرفته بود.
چند دقیقه بعد، وقتی جمع کمی خلوت‌تر شد، جانگکوک کنار ا/ت نشست.
— میشه باهات حرف بزنم؟
ا/ت سر تکان داد.
جانگکوک آرام گفت:
— من از تهیونگ ناراحت نیستم.
— پس؟
جانگکوک مکث کرد.
— از این ناراحتم که نمی‌تونم وقتی کنار توام، مثل قبل بی‌تفاوت باشم.
ا/ت چیزی نگفت.
جانگکوک ادامه داد:
— فکر کنم احساس من نسبت به تو بیشتر از چیزیه که خودم تصور می‌کردم.
همان لحظه موسیقی کمی آرام‌تر شد.
ا/ت فقط لبخند کوچکی زد.
— بالاخره گفتی.
جانگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— یعنی تو از قبل می‌دونستی؟
ا/ت خندید.
— یه کم.
از آن طرف، تهیونگ با دیدن لبخند هر دو، به جین نگاه کرد و گفت:
— خب... فکر کنم مشکل حل شد.
جین خندید.
— بالاخره!
دیدگاه ها (۱)

💜 پارت چهارم | پایانشب کم‌کم به پایان می‌رسید.نامجون و یونگی...

میشه حمایتش کنید اشکال نداره که کم هستید فقط ازش حمایت کنید ...

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

پارت آخر

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط