ᴘᴀʀᴛ ۳۹ | یه تغییر بزرگ
ᴘᴀʀᴛ ۳۹ | یه تغییر بزرگ
چند سال گذشت...
آرا دیگه اون دختر خجالتی روزهای اول نبود.
حالا یه دختر با اعتمادبهنفستر شده بود؛ کسی که برای هدفهاش تلاش میکرد و از رویاهاش نمیترسید.
اون روز، آرا با چند تا برگه وارد خونه شد.
ـ آقای اخمو!
جونگکوک از اتاق کارش بیرون اومد.
ـ باز هم خبر داری؟
آرا خندید.
ـ آره!
برگهها رو جلویش گرفت.
ـ برای یه دوره طراحی حرفهای قبول شدم.
چشمهای جونگکوک برق زد.
ـ تبریک میگم.
آرا لبخند زد.
ـ ولی...
جونگکوک متوجه مکثش شد.
ـ ولی چی؟
آرا آرام گفت:
ـ این دوره توی یه شهر دیگه برگزار میشه.
چند ثانیه سکوت شد.
برای اولین بار، فکر دور شدن آرا باعث شد جونگکوک حس عجیبی پیدا کنه.
نه اینکه نخواد موفقیتش رو ببینه...
برعکس، بیشتر از همه خوشحال بود.
اما به نبودن صدای خندههای آرا توی خونه عادت نداشت.
آرا پرسید:
ـ ناراحت شدی؟
جونگکوک سریع جواب داد:
ـ نه. این فرصت مهمیه.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ـ باید بری.
آرا نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره. چون میخوام ببینم به چیزی که دوست داری میرسی.
...
اون شب، آرا مشغول جمع کردن وسایلش بود.
اتاقش پر از طراحیها و خاطرات چند سال گذشته بود.
از طرفی خوشحال بود...
از طرفی دلش برای روزهایی که کنار جونگکوک، تهیونگ و جیمین بود تنگ میشد.
اما هر دو میدانستند...
گاهی برای رشد کردن، باید قدمی به سمت آینده برداشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
چند سال گذشت...
آرا دیگه اون دختر خجالتی روزهای اول نبود.
حالا یه دختر با اعتمادبهنفستر شده بود؛ کسی که برای هدفهاش تلاش میکرد و از رویاهاش نمیترسید.
اون روز، آرا با چند تا برگه وارد خونه شد.
ـ آقای اخمو!
جونگکوک از اتاق کارش بیرون اومد.
ـ باز هم خبر داری؟
آرا خندید.
ـ آره!
برگهها رو جلویش گرفت.
ـ برای یه دوره طراحی حرفهای قبول شدم.
چشمهای جونگکوک برق زد.
ـ تبریک میگم.
آرا لبخند زد.
ـ ولی...
جونگکوک متوجه مکثش شد.
ـ ولی چی؟
آرا آرام گفت:
ـ این دوره توی یه شهر دیگه برگزار میشه.
چند ثانیه سکوت شد.
برای اولین بار، فکر دور شدن آرا باعث شد جونگکوک حس عجیبی پیدا کنه.
نه اینکه نخواد موفقیتش رو ببینه...
برعکس، بیشتر از همه خوشحال بود.
اما به نبودن صدای خندههای آرا توی خونه عادت نداشت.
آرا پرسید:
ـ ناراحت شدی؟
جونگکوک سریع جواب داد:
ـ نه. این فرصت مهمیه.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ـ باید بری.
آرا نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره. چون میخوام ببینم به چیزی که دوست داری میرسی.
...
اون شب، آرا مشغول جمع کردن وسایلش بود.
اتاقش پر از طراحیها و خاطرات چند سال گذشته بود.
از طرفی خوشحال بود...
از طرفی دلش برای روزهایی که کنار جونگکوک، تهیونگ و جیمین بود تنگ میشد.
اما هر دو میدانستند...
گاهی برای رشد کردن، باید قدمی به سمت آینده برداشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط