پارت 157

*تو راه خونه بودیم و سکوت سنگینی حاکم بود *

عزرائیل: چرا انقدر ساکتی ؟

امیلی : تو دیوونه شدی !؟

عزرائیل: برای اینکه دیوونه م ساکت شدی ؟

امیلی : عزی شوخی ندارم ! ... من ... من نمیخوام بقیه از کارلوس بترسن ولی با این کار تو ... فقط همه چی رو بدتر کردی

*دوباره حالت تهوع گرفتم ... لعنتی چرا با یه استرس یا عصبانیت کوچیک اینطوری میشدم ؟ *
*یهو دست عزی رو روی دست خودم حس کردم ، با تعجب بهش نگاه کردم اما اون خیلی عادی به رانندگی ادامه داد *

عزرائیل: میدونم یکم زیاده روی بود ... متاسفم ولی اگه اینکارو نمیکردم محبور بودیم کارلوس رو از مدرسه بیرون بیاریم و براش معلم خصوصی بگیریم ... میدونم بخاطر من تو و کارلوس تو فشارین ... ولی قول میدم تموم تلاشم رو کنم تا هیچ کمبودی حس نکنید

*لبخند زد ، با پشیمونی نگاهم رو ازش گرفتم *

امیلی : متاسفم ... یهو کنترلم رو از دست دادم نباید صدام رو بالا میبردم

عزرائیل: اشکال نداره ...

*کمی سکوت کردیم که عزی سکوت رو شکست *

عزرائیل: جدیداً خیلی حساس شدی

امیلی : چی ؟

عزرائیل: جدی میگم ..

امیلی : نه اصلا اینطور نیست ... اگه هم اینطور باشه تقصیر توئه که خواب شبم رو خراب میکنی

*خندید *

عزرائیل: عه واقعا ! .. پس از این بعد صبح انجامش میدیم ... هم کارلوس خونه نیست هم تو خواب شبت خراب نمیشه

*سرخ شدم *

امیلی : عزی !!!

*پرش زمانی ، جلوی یه پاساژ وایستاد *

عزرائیل: چون این چند روز دختر خوبی بودی آوردمت خرید

*با ذوق از ماشین پیاده شدم *

امیلی : هر چی بخوام بی چون و چرا برام میخری ؟

عزرائیل: اره

*لبخند زدم و با ذوق به پاساژ نگاه کردم اما قبل از اینکه قدم بردارم خشکم زد ... اصلا چرا این کلاغ میخواد برای من خرید کنه ؟ هر وقت بهش میگفتم بریم خرید بهونه میاورد ولی الان خودش منو آورده بازار ... ، با اخم بهش خیره شدم *

عزرائیل: عه چیشده چرا دوباره اخم کردی ؟

امیلی : فکر نکنم یه کلاغ کاری برام انجام بده تا وقتی برای خودش سودی نداشته باشه

عزرائیل: الان به من گفتی کلاغ ؟ ... چند بار بگم منو اینجوری صدا نکن بهم بر میخوره

*اخم کرد ، خندیدم *

امیلی : خب کلاغ خوشتیپ خودم بیا بریم خرید

*چون دوباره کلاغ خطاب ش کردم شروع کرد به غر زدن و من بدون توجه وارد پاساژ شدم ... همینطور قدم میزدیم ولی چیزی نظرم رو جلب نمیکرد *

عزرائیل: انقدر بازار ، بازار میکردی که فقط قدم بزنی ؟

امیلی : خب ... نمیدونم دلم هیچی نمیخواد

عزرائیل: خب چطوره ادکلن بگیریم خیلی وقته برای خودم خرید نکردم

*ابروهام رو بالا انداختم اما با یه قیافه ی از خودراضی راهش رو کج کرد و رفت سمت مغازه عطر و ادکلن *
دیدگاه ها (۸۱)

پارت 186

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸[View مری]همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.یعنی ...

____[The Forbidden Crossing]____

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part50ماهم باید آماده بشیم بریم خریدسری تکون ...

the first lie

وقتی ازم برای اولین بار پرسیدن قهرمان زندگیت کیه؟بدون مکث اس...

ترکم نکن

وقتی...(پارت چهارم)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط