تو مجبور به ازدواج با يك رئيس مافيا شدى و اون هرگز بهت عل

تو مجبور به ازدواج با يك رئيس مافيا شدى و اون هرگز بهت علاقه اى نشون نداده بود.
با ديدنِ مردِ مقابلت كه خونى بود و لنگ ميزد،ترسيده سمتش رفتى:
"اوه خداىِ من..چيشده؟"
بدونِ اينكه جوابت رو بده،روى مبل نشست.اون از ناحيه كتف و پا موردِ اصابتِ گلوله قرار گرفته بود.
از اونجايى كه دكتر بودى،تونستى بعد از سى دقيقه گلوله هارو بيرون بكشى و زخم هاش رو ببندى:
"شايد بايد بيشتر اينكارو انجام بدم!"
سوالى نگاهش كردى:
"چى؟"
كمى بهت نزديكتر شد و لب زد:
"تنها كارى كه بايد انجام بدم گلوله خوردنه!چون تنها در اين صورت منو لمس ميكنى!"
پلكِ آرومى زدى و نگاهت رو،بينِ اجزاىِ چهره بى حالش چرخوندى.
اون مرد شوخيش گرفته بود؟
دستمالهاىِ خونى رو به همراه پنس و بقيه چيزها،تو ظرفِ فلزى كه تو دستت بود انداختى.
نگاهت رو از چهره منتظرش گرفتى و آروم،لب زدى:
"استراحت كن!"
دیدگاه ها (۲)

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

وقتی...(پارت یک)

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

I want to love you forever part 2

My professor Chapter:2Part:86هیزل بهت زده ، با اخم غلیظی چشم...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟓صدای قدم‌ها از تاریکی نزدیک‌تر شد.اِری...

My lovely neighbor part : 56

#سناریوموضوع:(وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن)«ورژن اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط