My lovely neighbor part : 56
تهیانگ ساکت شد و یه کم به سقف خیره شد تا افکارش رو جمعوجور کنه
× یه چیزی هست که تو نمیدونی چلسی ولی من نمیتونم اون کسی باشم که بهت میگه این جایگاه من نیست اون نیاز داره تا این رو برات توضیح بده فقط میتونم بگم که چیزی نیست تا به خاطرش ناراحت باشی و یا یه منظرهی تاریکی از تهیونگ رو به تو نشون بده تو وقتی که باهاش باشی خودت رو تو هر خطری ننداختی این یه چیز تو این مایه ها نیست اون فقط یه سری احساس واقعی نسبت به تو داره که نمیخواد باهات درگیر بشه با اینکه این باعث درد کشیدنشه
ذهنم شروع به فعالیت کرد اون چی میتونست باشه؟
+ من گیج شدم
× میدونم هنوز خیلی چیزها درباره اش هست که برای ما هم ناشناخته است. ولی خواهشا باهاش صبوری کن میتونی براش صبر کنی همین...اگه واقعا میخوای باهاش باشی
+ من از خیلی قبل تر میخواستم باهاش باشم از اون شب آتش سوزی تستر ، من احساس می کردم که بهش پیوند خوردم جوری که قبلا چنین احساسی نداشتم
لبهای تهیانگ به یه لبخند باز شد
× این همون شبی هستش که اون تو رو تو اون سایت قرار گذاشتن ثبت نام کرد؟
+ آره اون به تو درباره اش گفته؟
× به خاطر این به اعماق جهنم میرم
+ چی؟
اون موبایلش رو در آورد
× بذار مسیجی که اون شب بهم داد رو بهت نشون بدم به من یه دقیقه وقت بده چون باید کلی تو مسیج هامون عقب برم یادمه که اون موقع برام خیلی جالب بود و برعکس اون از وضعیت مزخرفی که توش بود حرف میزد بذار پیداش کنم
همون طور که تهیانگ داشت طومار توی گوشیش رو میگشت قلبم به شدت میکوبید. احساس می کردم که در حال تجاوز به حریم خصوصی تهیونگ هستم ولی فقط خداوند میدونست که من تو این گود خیلی نا واردم من داشتم برای این که بفهمم اون درباره ام چی گفته میمردم
+ اوكی
اون صفحه ی گوشی رو به من نشون داد
× بيا ببين
من گوشی رو ازش گرفتم و حرف هاشون رو خوندم
تهیونگ : نابود شدم
تهیانگ: چی شده؟
تهیونگ : من کاملا نابود شدم
تهیانگ : چه اتفاق کوفتی افتاده؟
تهیونگ : اون دختری که بهت گفتم همسایمه
تهیانگ : باهاش خوابیدی؟
تهیونگ : نه !
تهیانگ : پس چی شده؟
تهیونگ : به شدت نابود شدم
تهیانگ : این بده؟ یا خوبه؟
تهیونگ : کاملا نابود شدم
تهیانگ : آره گرفتم چی میگی
تهیونگ : اون خونه اش رو آتیش زده
تهیانگ : این دیگه چه کوفتیه؟
تهیونگ : توسترش آتیش گرفت من خاموشش کردم همه چیز مرتبه بعدش اون اومد اینجا
تهیانگ : و حالا هم آتیش توی شلوار تو روشن شده؟ الان دارم از خنده منفجر میشم
تهیونگ : در واقع آره اون خوشگله ولی فقط همین نیست اون فوق العاده است به شدت با نمکه صادقه آدم مزخرفی نیست چیزی که میبینی همونه که میفهمی
تهیانگ : خب این خیلی خوبه!
تهیونگ : نه نمیتونم خیلی اطرافش شیطنت بکنم و پرسه بزنم
تهیانگ : چرا که نه؟
تهیونگ : اون دختر خوبیه ولی اخيرا قلبش توسط به کثافت آشغال شکسته شده
تهیانگ : تهیونگ چرا نمیتونی باهاش قرار بذاری؟
تهیونگ : ما چند بار درباره ی این موضوع حرف زدیم؟
تهیانگ : این فقط یه مشت خزعبلاته
تهیونگ : من برای اون تو یه سایت قرارگذاری، حساب کاربری ساختم
تهیانگ : این مزخرفه تو دیوونهی اونی و بعد تو یه سایت قرارگذاری ثبت نامش میکنی؟
تهیونگ : من باید یه کاری بکنم اون من رو در حد مرگ میترسونه
تهیانگ : تا حالا این رو ازت نشنیده بودم
تهیونگ: دیگه هم نمیشنوی
تهیانگ : پس لعنت
این دیگه آخر مکالمه شون بود
وقتی که تلفنش رو دادم دستهام میلرزیدن وقتی که به خاطر فضولی کردن توی حریم شخصیش و پیامهاش کمی بهم احساس گناه دست داد قلبم هم پر از غم شد. وقتی که فهمیدم تهیونگ هم تمامی اون احساساتی که من اون شب داشتم رو تجربه کرده از پا در اومدم. کششی که ما به هم داشتیم خارج از حد تصور بود و این من رو مطمئن کرد که من خیال پردازی نمیکردم با این که اون موقع من رو با حس طرد شدن تنها گذاشته بود ولی از قرار معلوم برای اون هم خیلی ساده نبوده
تای موبایل رو از من گرفت
× تو هیچ وقت اینها رو ندیدی باشه؟ ما هم هیچ وقت این مکالمه رو نداشتیم فقط...من وقتی فهمیدم که تو میخوای نقل مکان کنی یادم اومد که میخواستم یه چیزی بهت بگم من داداشم رو از هر چیزی بیشتر دوست دارم دوست ندارم پشت سرش و قایمکی کاری انجام بدم و کاملا غریزی احساس میکنم که این به نفعشه
+ میگی بهتره چکاری رو انجام بدم؟
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه شرمنده بابت دیشب که نتونستم واستون پارت هدیه بزارم واستون جبران میکنم امروز
× یه چیزی هست که تو نمیدونی چلسی ولی من نمیتونم اون کسی باشم که بهت میگه این جایگاه من نیست اون نیاز داره تا این رو برات توضیح بده فقط میتونم بگم که چیزی نیست تا به خاطرش ناراحت باشی و یا یه منظرهی تاریکی از تهیونگ رو به تو نشون بده تو وقتی که باهاش باشی خودت رو تو هر خطری ننداختی این یه چیز تو این مایه ها نیست اون فقط یه سری احساس واقعی نسبت به تو داره که نمیخواد باهات درگیر بشه با اینکه این باعث درد کشیدنشه
ذهنم شروع به فعالیت کرد اون چی میتونست باشه؟
+ من گیج شدم
× میدونم هنوز خیلی چیزها درباره اش هست که برای ما هم ناشناخته است. ولی خواهشا باهاش صبوری کن میتونی براش صبر کنی همین...اگه واقعا میخوای باهاش باشی
+ من از خیلی قبل تر میخواستم باهاش باشم از اون شب آتش سوزی تستر ، من احساس می کردم که بهش پیوند خوردم جوری که قبلا چنین احساسی نداشتم
لبهای تهیانگ به یه لبخند باز شد
× این همون شبی هستش که اون تو رو تو اون سایت قرار گذاشتن ثبت نام کرد؟
+ آره اون به تو درباره اش گفته؟
× به خاطر این به اعماق جهنم میرم
+ چی؟
اون موبایلش رو در آورد
× بذار مسیجی که اون شب بهم داد رو بهت نشون بدم به من یه دقیقه وقت بده چون باید کلی تو مسیج هامون عقب برم یادمه که اون موقع برام خیلی جالب بود و برعکس اون از وضعیت مزخرفی که توش بود حرف میزد بذار پیداش کنم
همون طور که تهیانگ داشت طومار توی گوشیش رو میگشت قلبم به شدت میکوبید. احساس می کردم که در حال تجاوز به حریم خصوصی تهیونگ هستم ولی فقط خداوند میدونست که من تو این گود خیلی نا واردم من داشتم برای این که بفهمم اون درباره ام چی گفته میمردم
+ اوكی
اون صفحه ی گوشی رو به من نشون داد
× بيا ببين
من گوشی رو ازش گرفتم و حرف هاشون رو خوندم
تهیونگ : نابود شدم
تهیانگ: چی شده؟
تهیونگ : من کاملا نابود شدم
تهیانگ : چه اتفاق کوفتی افتاده؟
تهیونگ : اون دختری که بهت گفتم همسایمه
تهیانگ : باهاش خوابیدی؟
تهیونگ : نه !
تهیانگ : پس چی شده؟
تهیونگ : به شدت نابود شدم
تهیانگ : این بده؟ یا خوبه؟
تهیونگ : کاملا نابود شدم
تهیانگ : آره گرفتم چی میگی
تهیونگ : اون خونه اش رو آتیش زده
تهیانگ : این دیگه چه کوفتیه؟
تهیونگ : توسترش آتیش گرفت من خاموشش کردم همه چیز مرتبه بعدش اون اومد اینجا
تهیانگ : و حالا هم آتیش توی شلوار تو روشن شده؟ الان دارم از خنده منفجر میشم
تهیونگ : در واقع آره اون خوشگله ولی فقط همین نیست اون فوق العاده است به شدت با نمکه صادقه آدم مزخرفی نیست چیزی که میبینی همونه که میفهمی
تهیانگ : خب این خیلی خوبه!
تهیونگ : نه نمیتونم خیلی اطرافش شیطنت بکنم و پرسه بزنم
تهیانگ : چرا که نه؟
تهیونگ : اون دختر خوبیه ولی اخيرا قلبش توسط به کثافت آشغال شکسته شده
تهیانگ : تهیونگ چرا نمیتونی باهاش قرار بذاری؟
تهیونگ : ما چند بار درباره ی این موضوع حرف زدیم؟
تهیانگ : این فقط یه مشت خزعبلاته
تهیونگ : من برای اون تو یه سایت قرارگذاری، حساب کاربری ساختم
تهیانگ : این مزخرفه تو دیوونهی اونی و بعد تو یه سایت قرارگذاری ثبت نامش میکنی؟
تهیونگ : من باید یه کاری بکنم اون من رو در حد مرگ میترسونه
تهیانگ : تا حالا این رو ازت نشنیده بودم
تهیونگ: دیگه هم نمیشنوی
تهیانگ : پس لعنت
این دیگه آخر مکالمه شون بود
وقتی که تلفنش رو دادم دستهام میلرزیدن وقتی که به خاطر فضولی کردن توی حریم شخصیش و پیامهاش کمی بهم احساس گناه دست داد قلبم هم پر از غم شد. وقتی که فهمیدم تهیونگ هم تمامی اون احساساتی که من اون شب داشتم رو تجربه کرده از پا در اومدم. کششی که ما به هم داشتیم خارج از حد تصور بود و این من رو مطمئن کرد که من خیال پردازی نمیکردم با این که اون موقع من رو با حس طرد شدن تنها گذاشته بود ولی از قرار معلوم برای اون هم خیلی ساده نبوده
تای موبایل رو از من گرفت
× تو هیچ وقت اینها رو ندیدی باشه؟ ما هم هیچ وقت این مکالمه رو نداشتیم فقط...من وقتی فهمیدم که تو میخوای نقل مکان کنی یادم اومد که میخواستم یه چیزی بهت بگم من داداشم رو از هر چیزی بیشتر دوست دارم دوست ندارم پشت سرش و قایمکی کاری انجام بدم و کاملا غریزی احساس میکنم که این به نفعشه
+ میگی بهتره چکاری رو انجام بدم؟
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه شرمنده بابت دیشب که نتونستم واستون پارت هدیه بزارم واستون جبران میکنم امروز
- ۵۷۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط