با یه دختر آشنا شدم... ساعتها با اون پیاده قدم زدم... یه

با یه دختر آشنا شدم... ساعتها با اون پیاده قدم زدم... یه دفعه یه بنز جلوی پای دختر ایستاد...
دختر گفت:مزاحم نشو آقا من گرمای دست نامزدمو با بخاری ماشینت عوض نمیکنم....خوشحال شدم.....از دختر پرسیدم چرا سوار نشدی؟دختر گفت مگه رانندت نبود؟؟ گفتم نه!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه!!!!!!فکر کنم دختره هنوز داره
دنبال بنزه میدووه... بنده خدا با اون داستانه اشتباه گرفته بود!!!!
ینی وفا داری در این حد.....
دیدگاه ها (۲)

مهمهه کپشنه💅🏿😈عروسک من😈🔞پارت هشتم -چون دیگه تحمل از بوی موها...

لبخند قاتلپارت²⁸ویو سلینصدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌ش...

life like hellp:11با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.ساختمون قدی...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

★彡   Part 61 彡★ شب، موقع شام تهیونگ رو ندیدمش. یعنی کلا از و...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

#چندپارتیتو قطعا یه پسر انسان نما هستی!لینو/ا.تP:4مینهو تو ا...

Enemys Embrsce [ part 38 ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط