دیروز ته اتوبوس بدجوری چهره ام گرفته و درهم بود که یه پیر

دیروز ته اتوبوس بدجوری چهره ام گرفته و درهم بود که یه پیرزن خوش لباس و بانشاط رو کرد بهم گفت: ننه، بگو نی نای نا نای نی نای نای. دیدم میخواد من رو از غصه دربیاره، ازش خوشم اومد. شروع کردم بشکن زدن و باهاش دم گرفتم: نی نای نا نای نی نای نای. یهو فضا عوض شد و همه شروع کردند دست زدن. پیرزنه دست کرد تو کیفش، منم همینطور که قر میدادم، داد زدم: شاباش شاباش. یه هو دیدم بجای پول، یه دست دندون مصنوعی درآورد، گذاشت دهنش و گفت: نره غول نفهم، ده دفعه گفتم بگو نیاوران نیگه دار؛ حالا باید دو تا ایستگاه پیاده برگردم!
دیدگاه ها (۶)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۹مینی : همه چیز و ب...

زیبای کوچک فریبکار

عشقی حقیقی

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

#قلبی_در_دو_بدنP4رفتم تو حیاط شروع کردم به خوندم کتاب که یهو...

Part.3

No like ...نه میشد گفت کوه بودند ...نه میشد بگم تپه بودند ....

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

💗فقط یه دوست معمولی پارت پنجم بالاخره بعد از کلی خندیدن و مس...

اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل ... پارت ۱۷ ،(زبان راوی )در ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط