No like ...
No like ...
نه میشد گفت کوه بودند ...
نه میشد بگم تپه بودند ...
زمستون بود و برف و بارون میبارید مجبور شدم از کوه و کمر به سمت شهر پیاده حرکت کنم ، تاکسی نبود تقریبا ۳۰ سانت پاهام توی گل بود انگار همش سربالایی بود ، تازه کلی هم بار داشتم چند کیلومتر بعد ی ون رسید و سوارم کردند نمیخواستم سوار بشم گفتم ؛ همه جام گل و آب هستش تشکر شما برید با اصرار زیاد شون سوار شدم و رسیدیم رو آسفالت و در همین حین گوشیمو داده بودم ببینن میتونن لوکیشن و راهنمایی کنند نگو از راست باید برم اونا هم از چپ میرفتن رستوران رسیدیم به رستوران و گوشیو که گرفتم و نیگاه کردم فهمیدم باید از راست میرفتم گفتن ناهار و بخوریم بعد برو تشکر کردم پول نگرفتن ،برگشتم عقب و ...سربالایی شاید یک ساعت رفته بودم چند تا سگ کنار جاده میخواستن حمله کنن که شانس آوردم بی خیال شدند به سرازیری که رسیدم سر ی پیچ ۳ تا سگ به ماشین ها حمله میکردند چاره نداشتم ۵۰ متر مونده بود فهمیدم اینا دیگه تیکه پارم میکنن وایسادم ، غرورم و شکستم و نگاه به پشت سر میکردم اما غرورم شکستنی نبود نتونستم دست بلند کنم به ماشین ها ...خیس خیس بودم بارون همینجور از صورتم میریخت ی ون مشکی رد شد ۱۰ متر به سگا مونده زد رو ترمز سگ ها به سمت ماشین حمله کردند منم نای راه رفتن نداشتم دنده عقب برگشت گاز کش به من که رسید ترمز زد و در و باز کرد ی مرد میانسال گفت ؛ سوار شو لباس هامو نشون دادم با دست هام چون نای حرف زدن نداشتم بالاخره بااصرار راننده سوار شدم ...به سگ ها که رسیدیم حمله کردن به ماشین ...
راننده گفت؛ خوبی ، سگ های قبلی نا برام نذاشته بودند حتی نتونستم بگم خوبم ...
آدمای فوق العاده خوبی دیدم از اون نژاد ...
اما ماجرا تازه شروع شده بود ...
مرگ همیشه بهترین هدیه خداونده...
شاید ی روز باقیشم نوشتم ...شاید ...
نه میشد گفت کوه بودند ...
نه میشد بگم تپه بودند ...
زمستون بود و برف و بارون میبارید مجبور شدم از کوه و کمر به سمت شهر پیاده حرکت کنم ، تاکسی نبود تقریبا ۳۰ سانت پاهام توی گل بود انگار همش سربالایی بود ، تازه کلی هم بار داشتم چند کیلومتر بعد ی ون رسید و سوارم کردند نمیخواستم سوار بشم گفتم ؛ همه جام گل و آب هستش تشکر شما برید با اصرار زیاد شون سوار شدم و رسیدیم رو آسفالت و در همین حین گوشیمو داده بودم ببینن میتونن لوکیشن و راهنمایی کنند نگو از راست باید برم اونا هم از چپ میرفتن رستوران رسیدیم به رستوران و گوشیو که گرفتم و نیگاه کردم فهمیدم باید از راست میرفتم گفتن ناهار و بخوریم بعد برو تشکر کردم پول نگرفتن ،برگشتم عقب و ...سربالایی شاید یک ساعت رفته بودم چند تا سگ کنار جاده میخواستن حمله کنن که شانس آوردم بی خیال شدند به سرازیری که رسیدم سر ی پیچ ۳ تا سگ به ماشین ها حمله میکردند چاره نداشتم ۵۰ متر مونده بود فهمیدم اینا دیگه تیکه پارم میکنن وایسادم ، غرورم و شکستم و نگاه به پشت سر میکردم اما غرورم شکستنی نبود نتونستم دست بلند کنم به ماشین ها ...خیس خیس بودم بارون همینجور از صورتم میریخت ی ون مشکی رد شد ۱۰ متر به سگا مونده زد رو ترمز سگ ها به سمت ماشین حمله کردند منم نای راه رفتن نداشتم دنده عقب برگشت گاز کش به من که رسید ترمز زد و در و باز کرد ی مرد میانسال گفت ؛ سوار شو لباس هامو نشون دادم با دست هام چون نای حرف زدن نداشتم بالاخره بااصرار راننده سوار شدم ...به سگ ها که رسیدیم حمله کردن به ماشین ...
راننده گفت؛ خوبی ، سگ های قبلی نا برام نذاشته بودند حتی نتونستم بگم خوبم ...
آدمای فوق العاده خوبی دیدم از اون نژاد ...
اما ماجرا تازه شروع شده بود ...
مرگ همیشه بهترین هدیه خداونده...
شاید ی روز باقیشم نوشتم ...شاید ...
- ۱۱۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط