" ساعتی جای خدا "

" ساعتی جای خدا "

من دلم میخواهد ، ساعتی جای خدا می بودم ،
همه را جمع کنم یک به یک ،
مشکل شان حل بکنم
و سپس از آنها ، یک سوالی بکنم ؟

که بگویند به من یک جمله
چه نیازی دارند ؟ تا برآورده کنم ...

و چه لذت بخش است
همه آنها را ، به هر آن خواسته که میخواهند ،
برسانم آنجا ،
و ببینم که چه حالی دارد
دیدن آن لحظه ،
ولی افسوس که این یک رویاست !

که شوم جای خدا ...

پس خدایا چه کنم ؟

در همین لحظه ندایی آمد :
که تو ای بنده من !
میتوانی بروی ،
و به یک بنده محتاج خدا ،
به همان وسع خودت
کمکی بنمایی ،
اشکی از چشم یتیمی ، تو اگر پاک کنی
یا اگر یک گره ای ، از گره ها باز کنی
و اگر همدم و هم فکر اسیری گردی ،
چاره جویی بکنی از دل یک بیچاره ،
آن زمان خواهی دید ، که خدا هستی تو
دیدگاه ها (۳)

هنوز دنبالت می‌گردم، انگار نمی‌خواهم باور کنم این دنیا می‌تو...

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

شب جمعه بود که بچه ها به خط زدند و جمعه صبح در ماووت عراق بو...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ویکم: دیوار---بعد از آن بوسه.در باغ. در...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :پیامبران الهی علیهم الس...

پارت : 10فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۹: «آخر...

با خارها راهش را میبندم: شباهت فرقه سبائیه و بهائیت

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش اول_ "تا بر تو نظر کردم ر...

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط