شب جمعه بود که بچه ها به خط زدند و جمعه صبح در ماووت عراق
شب جمعه بود که بچه ها به خط زدند و جمعه صبح در ماووت عراق بودند. حسین پیشروی به جنازه قطعه قطعه چند تا از بچه ها رسیدیم. در جیب یکی از آنها کاغذ یادداشتی خونین به چشم می خورد که در بالای آن نوشته بود:
« این حرف ها را با خدا می زنم: خدایا دیگر تا کی صبر کنم؟ امکانش هست که امشب مرا شهید کنی؟ امکان دارد فراق ما را از بین ببری؟
خدایا می شود امشب آخر زندگی من باشد و امشب دیگر بیایم پیش تو؟
آه از آن نرگش جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنونِ دل افگار چه كرد
فكر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد
به امید دیدار – ارادتمند «مهدی رضایی»
دعاي مهدي در آن شب مستجاب شد . او فاصلة ماووت تا بهشت را در يك لحظه پيمود.
#شهید
#شهدا
« این حرف ها را با خدا می زنم: خدایا دیگر تا کی صبر کنم؟ امکانش هست که امشب مرا شهید کنی؟ امکان دارد فراق ما را از بین ببری؟
خدایا می شود امشب آخر زندگی من باشد و امشب دیگر بیایم پیش تو؟
آه از آن نرگش جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنونِ دل افگار چه كرد
فكر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد
به امید دیدار – ارادتمند «مهدی رضایی»
دعاي مهدي در آن شب مستجاب شد . او فاصلة ماووت تا بهشت را در يك لحظه پيمود.
#شهید
#شهدا
- ۸۷۱
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط