داشتیم تو پاساژ دور می زدیم

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم

دیدیم مادر دختره چنان با مشت زد تو کمرش

دختره با پشتک و وارو از پله ها افتاد

و با دماغ کف آسفالت کشیده شد

بلند شد به مادره گفت

چرا می زنی؟

مادره گفت صد بار بهت گفتم قوز نکن
دیدگاه ها (۲)

‏عشق همینه. یک خری که دوستش نداری افتاده دنبالت، در حالی که ...

دختره ﭘﯿﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﺷﺎﻡ ﭼﯽ ﺩﺭﺱ ﮐنم؟؟ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ...

کلا خاااااک تو سرررررش. .

_معنای ۷سال رو ڪی خوب میفهمه؟ دانشجوهای پزشکی..._معنای ۴سال ...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

Part ¹⁴ویو لیلی با رضایت از کارم لبخندی زدمو گفتم+ نگران نبا...

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

رمان عشق ممنوع

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

فاصله یک لبخند تا جنون

شکوفه های گیلاس🌸ویو دازای*داشتم با اودا حرف می زدم که متوجه ...

دیدار باتو (ادامه پارت ۲ )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط