الان قسمت اولو میزارم
الان قسمت اولو میزارم
قسمتاش طولانیه شاید دو روز یه بار بزارم
تبلیغ کنین آزاد شم
مرسی.دوستون دارم
به نام خدا
کابوس
قسمت اول
کابوس های مگی تراورس تا آن شبی که برای اولین بار در تختخواب پشه بنددار خوابید شروع نشد.
این تختخواب نیز یکی از سورپرایز های متعددی بود که در خانه جدیدشان در خیابان ترس انتظار مگی و خانواده اش را می کشیدند.
اولا اینکه، روز اسباب کشی، برای مدتی به نظر میرسید که خانواده تراورس هرگز نخواهند توانست خانه را پیدا کنند.
مگی در حالی که به نقشه روی زانویش خیره شده بود سعی داشت مسیر منتهی به خیابان ترس را با انگشت دنبال کند. دسته ای از موهای سرخ و بلند خود را به پشت یک گوش عقب زد، که دوباره روی صورتش ریخت. رو به مادرش گفت:(( فک میکنم اینجا باید به چپ بپیچیم))
خانوم تراورس سرعت اتومبیل را در حد راه رفتن یک انسان پایین آورد و پرسید:(( مطمعنی؟))
آندریا از صندلی عقب نق زد :(( نه، مطمعن نیست... من که بهتون گفتم... مامان، باید در جاده کانیون به چپ میپیچیدیم. ولی نخیر! مگی خانوم فرمودن مستقیم بریم شما هم مستقیم رفتین. واقعا که احمقانس ))
مگی سکوت کرد. نمیخواست دعوایی را با خواهرش شروع کند. شروع کردن یک دعوا با آندریا آسان ترین کار دنیا بود و شروع نکردن دعوا با او... خب، احتیاج به ترفند های فراوان داشت.
گاس، سگ شکاری پیر مگی، در تریلری که پشت ماشین بسته بودند بی تابی میکرد و سرش را از شیشه بیرون آورده بود.
آن روز شنبه بود. روز نقل مکان آنها فرا رسیده بود. مگی باخود فکر کرد که چه شروعی خواهیم داشت.
مگی نگاهی به ساعتش انداخت. ده دقیقه از سه گذشته بود دیگر محال بود بتواند به تمرینش برسد. اکنون بقیه دختر های تیم شنای دبیرستان شیدی ساید حتما در حیرت بودند که آنها کجا هستند.
مگی رو به آندریا گفت :(( به تمرین نمیرسیم))
-مسلمه که نمیرسیم
آندریا مگی را به خاطر گم شدن سرزنش میکرد و داد میکشید . اما مگی سعی میکرد که داد نزد.اما دیگر نتوانست و شروع به دعوا با آندریا کرد که خانم تراورس نگاهی شماتت بار به دخترش کرد و گفت :(( مگی... خواهش میکنم))
مگی احساس کرد صورتش سرخ شده. همیشه مادرشان او را سرزنش میکند.
مگی هفده سال داشت و آندریا شونزده سال. اما از شیوه برخورد مادرشان، آدم فکر میکند آندریا هنوز شش ساله است.
مگی نگاهی به خواهرش انداخت که عصبی بود. کم کم خشمش فروکش کرد. حق با مادرشان بود. مگی نباید به آندریا سخت بگیرد. باید با او مهربان تر باشد.
با موهای قرمز و چشمان سبزشان، او و آندریا خیلی شبیه بودند. مگی لاغر و بلند بود و آندریا کمی کوتاه تر و چهار شانه تر، که تقریبا او را چاق نشان میداد. زیبایی مگی از آندریا بیشتر بود.
زیبایی ظاهری تنها امتیاز مگی نبود. مگی در همیشه و هر کاری یک قدم جلو تر از خواهرش بود.
مگی نباید به آندریا سخت می گرفت و همیشه این جمله را با خود تکرار میکرد. روزی که پدرشان مرد او و آندریا به خاطر یک چیز بی ارزش مشاجره کردند. و آندریا هر چرندی که خواست به مگی گفته بود و باعث شده بود مگی از کوره در برود و ظرف صبحانه را بشکند و پدرش کلی او را سرزنش کرد و از خانه بیرون رفت و بعد یک ساعت خبر مرگ او به خانه رسید.
آنها به چپ پیچیدند و خیابان ترس را پیدا کردند. اوضاع خانه های آنجا خیلی وحشتناک بود. مادرشان به آنها گفته بود به دلیل مشکل مالی جای دیگری را نتوانسته پیدا کند.
جلوی در خانه ایستادند خیلی وحشتناک بود پرچین ها خراب شده بودند و رنگ خانه رفته بود.
آنها پیاده شدند و مگی و آندریا چمدان هایشان را از پشت ماشین برداشتند.
آندریا در تریلر گاس را باز کرد و گاس به بیرون پرید و پا به فرار گذاشت.
خانوم تراورس گفت:(( آندریا برو بیارش))
-سگ مگیه خودش بره
مگی-باشه خودم میارمش
مگی دنبال گاس دوید . سگ احمق درست از جلوی یک وانت بزرگ در خیابان با سرعت پیش آمد.
مگی فریاد زد :(( گاس..نیا..))
چشمانش را بست و صدای زوزه ناله مانند سگ در گوشش پیچید.
آیییی خسته شدم... شاید الان قسمت دوم رو بزارم شایدم فردا بزارم.اگه مشکل تایپی داشت ببخشید.
نظر فراموش نشه.
#p@®n¡@n
قسمتاش طولانیه شاید دو روز یه بار بزارم
تبلیغ کنین آزاد شم
مرسی.دوستون دارم
به نام خدا
کابوس
قسمت اول
کابوس های مگی تراورس تا آن شبی که برای اولین بار در تختخواب پشه بنددار خوابید شروع نشد.
این تختخواب نیز یکی از سورپرایز های متعددی بود که در خانه جدیدشان در خیابان ترس انتظار مگی و خانواده اش را می کشیدند.
اولا اینکه، روز اسباب کشی، برای مدتی به نظر میرسید که خانواده تراورس هرگز نخواهند توانست خانه را پیدا کنند.
مگی در حالی که به نقشه روی زانویش خیره شده بود سعی داشت مسیر منتهی به خیابان ترس را با انگشت دنبال کند. دسته ای از موهای سرخ و بلند خود را به پشت یک گوش عقب زد، که دوباره روی صورتش ریخت. رو به مادرش گفت:(( فک میکنم اینجا باید به چپ بپیچیم))
خانوم تراورس سرعت اتومبیل را در حد راه رفتن یک انسان پایین آورد و پرسید:(( مطمعنی؟))
آندریا از صندلی عقب نق زد :(( نه، مطمعن نیست... من که بهتون گفتم... مامان، باید در جاده کانیون به چپ میپیچیدیم. ولی نخیر! مگی خانوم فرمودن مستقیم بریم شما هم مستقیم رفتین. واقعا که احمقانس ))
مگی سکوت کرد. نمیخواست دعوایی را با خواهرش شروع کند. شروع کردن یک دعوا با آندریا آسان ترین کار دنیا بود و شروع نکردن دعوا با او... خب، احتیاج به ترفند های فراوان داشت.
گاس، سگ شکاری پیر مگی، در تریلری که پشت ماشین بسته بودند بی تابی میکرد و سرش را از شیشه بیرون آورده بود.
آن روز شنبه بود. روز نقل مکان آنها فرا رسیده بود. مگی باخود فکر کرد که چه شروعی خواهیم داشت.
مگی نگاهی به ساعتش انداخت. ده دقیقه از سه گذشته بود دیگر محال بود بتواند به تمرینش برسد. اکنون بقیه دختر های تیم شنای دبیرستان شیدی ساید حتما در حیرت بودند که آنها کجا هستند.
مگی رو به آندریا گفت :(( به تمرین نمیرسیم))
-مسلمه که نمیرسیم
آندریا مگی را به خاطر گم شدن سرزنش میکرد و داد میکشید . اما مگی سعی میکرد که داد نزد.اما دیگر نتوانست و شروع به دعوا با آندریا کرد که خانم تراورس نگاهی شماتت بار به دخترش کرد و گفت :(( مگی... خواهش میکنم))
مگی احساس کرد صورتش سرخ شده. همیشه مادرشان او را سرزنش میکند.
مگی هفده سال داشت و آندریا شونزده سال. اما از شیوه برخورد مادرشان، آدم فکر میکند آندریا هنوز شش ساله است.
مگی نگاهی به خواهرش انداخت که عصبی بود. کم کم خشمش فروکش کرد. حق با مادرشان بود. مگی نباید به آندریا سخت بگیرد. باید با او مهربان تر باشد.
با موهای قرمز و چشمان سبزشان، او و آندریا خیلی شبیه بودند. مگی لاغر و بلند بود و آندریا کمی کوتاه تر و چهار شانه تر، که تقریبا او را چاق نشان میداد. زیبایی مگی از آندریا بیشتر بود.
زیبایی ظاهری تنها امتیاز مگی نبود. مگی در همیشه و هر کاری یک قدم جلو تر از خواهرش بود.
مگی نباید به آندریا سخت می گرفت و همیشه این جمله را با خود تکرار میکرد. روزی که پدرشان مرد او و آندریا به خاطر یک چیز بی ارزش مشاجره کردند. و آندریا هر چرندی که خواست به مگی گفته بود و باعث شده بود مگی از کوره در برود و ظرف صبحانه را بشکند و پدرش کلی او را سرزنش کرد و از خانه بیرون رفت و بعد یک ساعت خبر مرگ او به خانه رسید.
آنها به چپ پیچیدند و خیابان ترس را پیدا کردند. اوضاع خانه های آنجا خیلی وحشتناک بود. مادرشان به آنها گفته بود به دلیل مشکل مالی جای دیگری را نتوانسته پیدا کند.
جلوی در خانه ایستادند خیلی وحشتناک بود پرچین ها خراب شده بودند و رنگ خانه رفته بود.
آنها پیاده شدند و مگی و آندریا چمدان هایشان را از پشت ماشین برداشتند.
آندریا در تریلر گاس را باز کرد و گاس به بیرون پرید و پا به فرار گذاشت.
خانوم تراورس گفت:(( آندریا برو بیارش))
-سگ مگیه خودش بره
مگی-باشه خودم میارمش
مگی دنبال گاس دوید . سگ احمق درست از جلوی یک وانت بزرگ در خیابان با سرعت پیش آمد.
مگی فریاد زد :(( گاس..نیا..))
چشمانش را بست و صدای زوزه ناله مانند سگ در گوشش پیچید.
آیییی خسته شدم... شاید الان قسمت دوم رو بزارم شایدم فردا بزارم.اگه مشکل تایپی داشت ببخشید.
نظر فراموش نشه.
#p@®n¡@n
- ۵.۹k
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط