تو یادت نمیاد، من غروبا می شِستم پشت همین پنجره، دستم رو

تو یادت نمیاد، من غروبا می شِستم پشت همین پنجره، دستم رو میذاشتم زیر چونه و آدمایی رو نگاه می کردم که بود و نبودشون برام فرقی نمی کرد.
تو خبر نداری، من همینجا، با هر لبی که به لیوان چایی می زدم، به حماقت هر دونفری که شونه به شونه ی هم راه می رفتن، می خندیدم.
چه میدونستم روز بارونی چیه؟
غروب جمعه چه دردیه؟
انتظار چی می گه؟
من فقط، یک بار چشمام رو بستم..
فقط یک بار بستم و وقتی باز کردم، دیدم "تو" وسط زندگیمی. دقیقا وسط زندگیم.
.
من اصلا قبل از تو...
تو نمی دونی،
وقتی نیومده بودی من حتی معنی "قبل" و "بعد" رو نمی دونستم.
من حتی نمی دونستم از پشت پنجره، با آدمی که زیر بارون داره تنها قدم می زنه باید همدردی کنم..
من انقدر پرت بودم که نمی دونستم، به اون دونفری که دارن با هم راه می رن باید حسادت کنم.
من فکرشم نمی کردم که یک روز، خودم رو پیش یکی دیگه جا بذارم.
شاید..
شاید تو بی تقصیر بودی، اما کاش..
کاش می فهمیدی؛
یا از اول نباید میومدی، یا وقتی اومدی.. حق رفتن نداشتی.
کاش می فهمیدی.
دیدگاه ها (۶)

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : two ویوی جونگ کوک :(بک آپ به پنج...

پارت ۲۴

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

درخواستی

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

🌱اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم...دوست دا...

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط