### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکی
### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکی
بارون به شدت به شیشههایِ عمارت میکوبید و من تویِ سالنِ بزرگ تنها بودم. جونگکوک برایِ یه جلسهیِ کاریِ فوری رفته بود و گفته بود تا چند ساعت برنمیگرده. حسِ غریبی داشتم، انگار کسی داشت از پشتِ پردهها نگاهم میکرد.
«سوهو» وارد شد. اون مثلِ همیشه بیصدا حرکت میکرد، اما امشب یه چیزی تویِ چشماش فرق داشت. سینیِ چای رو رویِ میز گذاشت، اما به جایِ اینکه بره، نزدیکتر شد. نگاهش سرد و سنگین بود.
«هنوزم فکر میکنی اون میتونه تا ابد ازت محافظت کنه، ماریا؟»
جا خوردم. «سوهو، داری از حدت فراتر میری.»
اون خندهیِ عصبی و کجی کرد و یه قدم به سمتم اومد. «اون ضعیف شده! جونگکوک دیگه اون هیولایِ بیرحمی که همه ازش میترسیدن نیست. همش تقصیرِ توئه. تو یه مریضی که افتادی به جونِ اون.»
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، بازوم رو با قدرت گرفت و کشید سمتِ خودش. حس کردم چیزی فلزی و تیز رو زیرِ گلوم حس میکنم. یه چاقویِ کوچیکِ ضامندار. نفس تویِ سینهام حبس شد.
«اگه تو نباشی... اگه حذف بشی... اون دوباره برمیگرده. اون دوباره همون میشه که باید باشه.»
داشتم برایِ نفس کشیدن تقلا میکردم. اون من رو کوبید به دیوارِ سنگیِ سالن. وحشت تویِ رگهام دویده بود. «تو... تو جرأت نداری...»
«شرطبندی کن!»
صدایِ باز شدنِ درِ اصلی مثلِ یه انفجار تویِ فضایِ عمارت پیچید. جونگکوک بود. خیس از بارون، با چشمهایی که وقتی صحنهیِ ما رو دید، به رنگِ خون دراومد.
«دستِ کثیفت رو ازش بکش عقب، سوهو!» صدایِ جونگکوک اونقدر رعبآور بود که حتی دیوارها هم لرزیدند.
سوهو لحظهای درنگ کرد، نگاهش بینِ من و جونگکوک چرخید. اون میدونست که اگه اینجا بمونه، جونگکوک تیکهتیکهاش میکنه. با یه حرکتِ سریع، من رو به جلو پرت کرد تا حواسِ جونگکوک رو پرت کنه. جونگکوک به سمتِ من دوید تا گرفتنم، و همین لحظه، سوهو از موقعیت استفاده کرد و با سرعتِ تمام به سمتِ درهایِ خروجیِ پشتی دوید.
جونگکوک من رو تویِ آغوشش گرفت و با نگرانی صورتم رو بررسی کرد. «حالت خوبه؟ زخمی نشدی؟»
هنوز میلرزیدم. «اون... اون فرار کرد...»
جونگکوک من رو آروم رویِ مبل نشوند و کتش رو درآورد. چشماش داشت از خشم میسوخت. «مهم نیست. اون حتی نمیتونه از محوطهیِ عمارت خارج بشه. اون سگِ ولگرد رو زنده برات میارم تا جلوت زانو بزنه.»
اون با سرعتی که تا حالا ندیده بودم، اسلحه رو از کمرش باز کرد و به محافظهاش دستورِ تعقیب داد. سوهو فرار کرده بود، ولی حالا تویِ یک بازیِ مرگبار گیر افتاده بود که خودش راه انداخته بود.
***
بارون به شدت به شیشههایِ عمارت میکوبید و من تویِ سالنِ بزرگ تنها بودم. جونگکوک برایِ یه جلسهیِ کاریِ فوری رفته بود و گفته بود تا چند ساعت برنمیگرده. حسِ غریبی داشتم، انگار کسی داشت از پشتِ پردهها نگاهم میکرد.
«سوهو» وارد شد. اون مثلِ همیشه بیصدا حرکت میکرد، اما امشب یه چیزی تویِ چشماش فرق داشت. سینیِ چای رو رویِ میز گذاشت، اما به جایِ اینکه بره، نزدیکتر شد. نگاهش سرد و سنگین بود.
«هنوزم فکر میکنی اون میتونه تا ابد ازت محافظت کنه، ماریا؟»
جا خوردم. «سوهو، داری از حدت فراتر میری.»
اون خندهیِ عصبی و کجی کرد و یه قدم به سمتم اومد. «اون ضعیف شده! جونگکوک دیگه اون هیولایِ بیرحمی که همه ازش میترسیدن نیست. همش تقصیرِ توئه. تو یه مریضی که افتادی به جونِ اون.»
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، بازوم رو با قدرت گرفت و کشید سمتِ خودش. حس کردم چیزی فلزی و تیز رو زیرِ گلوم حس میکنم. یه چاقویِ کوچیکِ ضامندار. نفس تویِ سینهام حبس شد.
«اگه تو نباشی... اگه حذف بشی... اون دوباره برمیگرده. اون دوباره همون میشه که باید باشه.»
داشتم برایِ نفس کشیدن تقلا میکردم. اون من رو کوبید به دیوارِ سنگیِ سالن. وحشت تویِ رگهام دویده بود. «تو... تو جرأت نداری...»
«شرطبندی کن!»
صدایِ باز شدنِ درِ اصلی مثلِ یه انفجار تویِ فضایِ عمارت پیچید. جونگکوک بود. خیس از بارون، با چشمهایی که وقتی صحنهیِ ما رو دید، به رنگِ خون دراومد.
«دستِ کثیفت رو ازش بکش عقب، سوهو!» صدایِ جونگکوک اونقدر رعبآور بود که حتی دیوارها هم لرزیدند.
سوهو لحظهای درنگ کرد، نگاهش بینِ من و جونگکوک چرخید. اون میدونست که اگه اینجا بمونه، جونگکوک تیکهتیکهاش میکنه. با یه حرکتِ سریع، من رو به جلو پرت کرد تا حواسِ جونگکوک رو پرت کنه. جونگکوک به سمتِ من دوید تا گرفتنم، و همین لحظه، سوهو از موقعیت استفاده کرد و با سرعتِ تمام به سمتِ درهایِ خروجیِ پشتی دوید.
جونگکوک من رو تویِ آغوشش گرفت و با نگرانی صورتم رو بررسی کرد. «حالت خوبه؟ زخمی نشدی؟»
هنوز میلرزیدم. «اون... اون فرار کرد...»
جونگکوک من رو آروم رویِ مبل نشوند و کتش رو درآورد. چشماش داشت از خشم میسوخت. «مهم نیست. اون حتی نمیتونه از محوطهیِ عمارت خارج بشه. اون سگِ ولگرد رو زنده برات میارم تا جلوت زانو بزنه.»
اون با سرعتی که تا حالا ندیده بودم، اسلحه رو از کمرش باز کرد و به محافظهاش دستورِ تعقیب داد. سوهو فرار کرده بود، ولی حالا تویِ یک بازیِ مرگبار گیر افتاده بود که خودش راه انداخته بود.
***
- ۳۱۶
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط