در این هَوای پاییزی و باران نم نم،

در این هَوای پاییزی و باران نم نم،
چَتر نمیخواهَم.،
فَقط چَند لَحظه ای دستانَت را
دور گردنَم حَلقه کُن.،
خودت را به مَن بچَسبان و مُحکَم بغَلم بگیر.
مَن اَز سَردی این روزها خَسته اَم
و تَنها بَهانه ی طاقت این روزها
چَشمان پُر مِهر توست،
دوست دارم دو فِنجان چای بریزَم تا کنار هَم بنوشیم
و مَن ، اَز دوست داشتَنت بگویَم
و تو ، اَز دوست داشتَنم.
دیدگاه ها (۲)

فرقی نمی کندکه تو را چه قدر دوست می دارمفرقی نمی کند،معشوقه ...

از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی :)

من اسیر توام و خُفته به امید وصالامید ندارم که ز بند تو من آ...

ای دور ازین بیشه بی نور ، سلامای لیلی این قصه مشهور ، سلا...

عاشقم باش Part 38

🏰 قصر تاریکیقسمت ۷: میان ترس و اعتمادصدای سنگین آن در، هنوز ...

«مردی بین ما »پارت ۱۳: «انتخابِ سخت» شب شده بود و چراغ‌های ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط