پیش از اینها فکر می کردم خدا

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد...
دیدگاه ها (۱)

مترسک : من مغز ندارم . توی سرم پر از پوشالهآدم : اگه مغز ندا...

مو پریشان میکنی در باد.. بابا بیخیالمی سپاری دل به باداباد.....

دوست مجازی من...چند وقت است برایت مینویسمو تو میخوانیوگاهی ت...

پارت ۱۳: خانه‌یِ امنجونگ‌کوک، تهیونگ را به خانه‌یِ پدری‌اش ب...

📖 تدبر در #قرآن 👁 به انسان‌ها دو جور میشه نگاه کرد:✅ نگاه صح...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت ششم | دو خاندانخانه‌ی بزرگ خ...

سخن دوست ......

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط