کمال :تو اینجا چیکار میکنی؟

کمال :تو اینجا چیکار میکنی؟
اُکیا:تلفنمو جواب ندادی
کمال :اُکیا نکن این کارو
اُکیا:میخوای برم؟
اُکیا:یه بار هم که شده خواهش میکنم بگو اصلا دلت برا من تنگ نشده بود؟
کمال:من با دلتنگی کردن برای تو زنده ام
تو نبودت پنج سال هر روز هر روز
با فکر اینکه تورو میبینم صبر کردم
سعی کردم تورو از درونم بیرون کنم اما نتونستم
هر چی قلبم رو کندم از زیرش عشق سیاهم در اومد
تو رو پیدا کردم
اُکیا :میدونم
کمال:نمیتونی بدونی! چون منم اینقدر دوست داشتن رو تازه دارم میفهمم
واسه همین نمیتونی بفهمی
دیدگاه ها (۱)

ابلیس

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

P³²The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

تقریباً یک هفته از شنیدن خبر اینکه نمیتونه بچه دار بشه باهاش...

چند پارتی (درخواستی)

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

رومان روز برفی(پارت5)از زبان ات منو داخل یہ اوتاق بورد یہ او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط