از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد

از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد
دیدگاه ها (۵)

جمعه ها را همه از بس که شمردم بی توبغض خود را وسط سینه فشردم...

و عشق؛ لبخندِ توست؛ از فرسنگ‏ها دورتر؛ آنگاه که نگاهت، فاصله...

عروسک من😈🔞پارت ششم نیکولای ولکوف دختر ها تعظیم کردن و بعد رف...

عاشقانه های شبنم

رمان عشق ممنوع

پارت ۳ ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه_جیمین:از دیشب بود که با پدرم بحث دا...

From hate to lovePart::2دیدم همون پسره است که بهم گفت+ پا نش...

فراتر از خویش

سه تایی با هم از اتاق اومدیم بیرون. تهیونگ همون‌طور که سورا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط